سلطان هاشم كه از كلام بديع النظام حضرت امير عليه السلام « اكبر الأعداء أخفاهم مكيدة و لا وفاء لملوكهم » عالم نبود كه بر دوستى ملوك و اينچنين دوستى اعتماد نتوان كرد و به مرهم مجاملات و ملاطفات جراحت درونى التيام نتوان داد و قرحهاى كه در احشاء و اعضاى رئيسه ، از ضربات ايام خلاف و جدال [ توليد ] شده باشد ، به شربت تلبيس مصادقت و تدليس زلال مودت شفاپذير نشود . بئس الرجل غافلا عن ذلك . اى واى بدان شخصى كه به دوستى اينچنين دوستى مستظهر باشد و در ايام واماندگى پناه جويد و از او طمع مروت دارد « 1 » .
سلطان هاشم توفر مجاملات و صداقت آقا رستم را ذخاير اوقات شدايد ساخت و به اعتماد ملاطفت حكام مازندران و آمد شد ايلچيان و ارسال تحف و هدايا كه لازمهء جهاندارى و از قواعد معاملات و عالم داربست و در اوقات سلطنت و خوشوقتى ملاحظه كرده بود و نمىدانست كه دوستى اينچنين شخص را هنگام آزمايش اعتبارى نيست ، متوجه مازندران شد و از مفهوم « لا محبّة مع مرأة » و از معنى « دعوى الأخاء كثيرة بل فى الشّدائد تعرف الإخوان » ذاهل . چه دوست حقيقى كسى است كه چون به فراست و كياست بر مكنون ضماير اوليا و دوستان و درون دلهاى ايشان واقف شود و اثر ملال دريابد ، در انجاح مطالب ، پيش از اظهار طلب حاجت ، غايت جهد مبذول دارد و در مسرت و حزن مساهمت نمايد .
چون سلطان هاشم عالم بدين حكمت نبود ، متوجه مازندران شد و در راه ، [ به ] اهالى رستمدار دوچار شده ، جنگ عظيمى كردند و دو سه نفرى از سلطان هاشم به قتل آمدند . سلطان هاشم از آنجا نزد آقا رستم كه رسيد آقا رستم خود را به حمام دركشيد و بعد از مدتى به فراغت بيرون آمد و
هامش
( 1 ) - ظاهرا داشته باشد صحيح است .