منازلهم ، به التفات تحسين و احسان نواب خانى سربلند گشتند و جهت تبليغ اين فتح و همرهى طبقات مردم كه در مبارزت سبقت نموده بودند ، معروفى از اعيان حضرت و ملازم خاصى از درگاه سعادت كه شجاعت ايشان از كشف و ايضاح بىنياز گشته و محاسن صفات و وضوح بينات ، از شرح و تقرير استغنا يافته بود ، به خدمت حضرت اعلاى سلطانى روانه گردانيد .
رايحهء فتح كه به مشام اعلاى سلطانى رسيد ، مردان كار كرده را به قدر استحقاق در رتبه افزود و بتوفير عنايات بنواخت . و مقارن وصول اين خبر ، عارضه به صحت مبدل گشت و ذات مزكاى معلى بسان آفتاب از غيم غم بيرون آمد .
بيت
از مژدهء فتح بستگى رفت * وز هزم حسود خستگى رفت
يمن انوار قدوم حضرت اعلاى خانى بر كافهء برايا تافت و آثار محاسن شمشير و خنجر بر وجنات ملك و ملت ظاهر گشت . رأى عالمآراى سلطانى به ملاقات حضرت خانى قرار گرفت و به فرخندهتر طالعى از سياكلهرود نهضت فرموده و به مقام خشكهرود كه منزل فتح بود ، با حضرت خانى ملاقات فرمود و از لعلگوياى آبدار ، لؤلؤى شاهوار تحسين آشكار كرد و عناب شكربارش ، از پستهء تنگ شكر مهر و عاطفت به ثنا و محمدت اعلاى خانى برگشود . بلبل زبان حضرت اعلاى خانى ، به آيات سبع المثانى ، در چمن بوستان نعت سلطانى هزاردستان شد .
بيت
خجل مانده از لفظ او در فاخر * حسد برده از خلق او مشك اذفر
بعد از استفاضهء شرف صحبت ، صلاح بر نقل حضرت ميرزا على از مقام سياكلهرود به رانكوه ديدند . بر موجب صلاح ، معتمدى را همراه حضرت