و ميثاق بستند .
و كارگيا محمد و ساير امرا با حضرت سلطان حسن عهد تازه گردانيدند و پيكر اختر فيروزى ، از طلعت همايون و طالع ميمون حضرت سلطان حسن روى نمود و تباشير صبح بهروزى از چهرهء مهرآسا و جبين مشترى سيماى آن حضرت پيدا گشت و شواهد و دلايل جهانستانى ، از آن شمايل خجسته ، بغايت وضوح و نهايت ظهور انجاميد . بيت :
بودى گمان خلق كه صاحب لواشوى * منت خداى را كه يقين شد گمان نماند
روز ديگر حضرت سلطان حسن ، شعر :
ثابت الاقبال منصور اللوا * مستقيم الامر مأمول النجاح
شاه عزم صحبت ميرزا نمود * تا فزايد دين و دنيا را صلاح
دولت اندر پيش و فتحش در عقب * نصرت اندر قلب و عزت بر جناح
شرف صحبت ميرزا على را دريافت و آب موالات و مؤاخات كه تيرگى يافته بود ، به جريان نهر زلال
« وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا »
تازه و صافى گردانيد و زمان صحبت به صفا گذرانيده ، به سرير سلطنت مراجعت فرمود .
چون قبل از قتل فريدون ، ميان كارگيا محمد و اميره حسام الدين سخنى در ميان بود كه حضرت ميرزا على مرد مسن و سالخورده و قوت تدبير او در فضاى مملكتگيرى فتور و قصور يافته ، اگر ايادى اقتدار و شوكت خنجر اختيار او را از قضا و مضا منقطع سازند ، دولت نو از چرخ