فصل [ چهل و چهارم ] در شرح كيفيت آمدن اميره حسام الدين به ديلمان و رفتن سلطان هاشم و كارگيا محمد و فريدون از لاهجان با عساكر تمام گيلانات به رشت و هزيمت يافتن سپاه بيهپيش و ذكر آن حال به تاريخ سنهء تسع و تسعمايه
اميره حسام الدين كه از متكبران غضوب و جباران ظلم اسلوب بود و به غرور منى و مستى هستى ، راه بغى پيش گرفته و به آئين ستيزخوى نموده ، ممالك مسطحهء گيلان را دست زده و پايمال نمودهء خود مىدانست و ذات او مقتضى تأدب آداب ملكهء شريفهء شجاعت كه علامت آن عدل و ائتلاف و عدم آزار مسلمانان است نبود و به طريق اتفاق ، چهرهء مقصود او از آينهء ظفر روى نموده ، دولت ميرزا على را كه به رتبهء انحطاط دريافت ، رايت تفوق و شوكت خود به اوج تسلط و تكبر مىافراشت و به مجرد عبور به ممالك بيهپيش ، خرابيها كه نه آداب ملكهء شريفهء شجاعت و شهامت و نه مقتضى عدل و تأدب است به ظهور مىرسانيد و از غايت استيلا ، قانع به خرابى گيلان نبوده ، [ به ] خرابى ديلمان كه در سلك ممالك پشتكوه و قلمرو ميرزا على انتظام داشت ، عزيمت نمود .
چون ظلمت امثال اين واقعات ، به انوار تدابير صائبهء ميرزا على انكشاف مىيافت ، بعد از تحقيق عزيمت اميره حسام الدين به توجه ديلمان ، به احضار اخوان كامگار كامياب و جمع آوردن سپاه اطراف ، خاطر اشرف شروع پيوست .
حضرت سلطان حسن به ديلمان تشريف داشت . سلطان هاشم نيز از تنكابن به ديلمان تشريف فرمود . حضرت ميرزا على خلوت مشورت اختيار كرد و وسواس دواعى نفس اميره حسام الدين به برادران عرض فرمود و بدين معنى متكلم شد كه ظلم و عدل و دنائت و شرافت در طباع فطرى است و