عذب ينبوع بر و انعامش مترقب سيرابى مىبودند ، از آنجهت دامن از بيعت كشيده مىداشتند و فريفتهء كلمات مموههء جهانشاه نمىشدند .
حضرت سلطان حسن كه به نور آينهء عقل و فراست ، صورت حقايق احوال را درمىيافتند ، صلاح انديشيد كه چون آثار خلاف و حيلهء فريدون تمام ظاهر گشته ، مصلحت در آن است كه با صد سوار از طالغان و ملازمان معد بوده ، در ملازمت باشند تا اگر رسانيده واقعى باشد ، احتياط مرعى بود و بىاختيار نباشيم . و در امراض حادهء اين نوع علل اگر دفعة شروع به علاج نكنند ، مؤدى به امراض مزمنهء مهلكه خواهد شد . مصراع :
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد * دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست
بر موجب صلاح از طالغان سواران مقرر گردانيدند و حضرت سلطان حسن از طالغان ، متوجه لسپو شده ، منزل به اوان ساخت . چه در وقتى كه سلطان حسن از گيلان متوجه اردو بود ، حضرت اعلاى پادشاهى جهانبانى خانى را نزد ميرزا على قائم مقام خود داشته . قضا را آن سال حضرت ميرزا على به گيلان ، نسبت به ديگر سالها بيشتر اقامت فرموده بود . چون از رانكوه ، متوجه لاهجان شدند ، حضرت اعلاى خانى جهانبانى را از راه ليل جهت حفظ صحت ، به ديلمان فرستاد .
فريدون كه جناح هماى رأى و رويت ، در پرتو خورشيد عاقبتانديشى سوخته بود و سوداى غرور به معاهدهء سلطان هاشم هيجان نموده ، ميدان سعادت را كه از موانع خالى دريافت و حصول اين امنيت را غايت فرصت مىدانست ، گوى خوشوقتى به اختلاط و امتزاج سلطان هاشم مىراند .
حضرت ميرزا على را كه خاطر و رأى فريدون درجهء اعلى داشت و رضاجوئى او را از لوازم امور مىدانست ، در خفيه با سلطان هاشم ، خزينهء اخلاص و