آتش قهر سلطان حسن به زلال تدبير مىكرد ، موثر نبود و كدورت كه به آينهء خاطر شريف سلطان حسن راه يافته ، به صيقل ملايمات و خدمات جلاپذير نمىشد و روزبروز شعلهء خشم تابندهتر مىگشت .
فريدون دون كه چهرهء مقصود خود در تتق نوميدى دريافت و علاج اين مرض به داروى ملايمت خدمت شفاپذير نديد و سن حضرت ميرزا على به شصت رسيده و بىولد و بىعقب دانست ، دست در دامن دولت سلطان هاشم مستحكم گردانيد و سلسلهء عهد و ميثاق مؤكد ساخت و وسيلهء وصلت محمد كيا را كه اختيار تمام سلطان هاشم تربيت و تقويب به رسم يكجهتى مزيد فسحت عرصهء دولت و توفر ملك سعادت خود شناخت و بناى اين شيوه ، موكد اساس جهاندارى و مؤيد آيات كامگارى شمرد و از حقيقت حال بىخبر كه اين انديشه راه به مأمن نجات عافيت نمىبرد . روزبروز اختلاط و امتزاج فريدون با سلطان هاشم سمت تزايد مىيافت و امواج درياى غضب سلطان حسن تضاعف مىنمود و اين معنى موجب ظهور خلل و فساد ملك و ملل مىشد و استيفاء ابواب اين معانى خواهد آمد .
فصل [ چهل و دوم ] در شرح قصهء حضرت سلطان حسن به اردوى شاهى در پاى قلعهء آستا و گريختن مير غياث الدين از خدمت ميرزا على و به اردوى شاهى رفتن در سنهء تسع و تسعمايه
چون صولت سرما فرونشست و برد شتا فسرده گشت و از نسيم شمال رايحهء ورد ربيع به مشام عالى شاهى رسيد ، كسب هواى ممالك فيروزكوه و اخذ سلطنت مير سين كيا و تسخير قلعهء آستا ، در اصول و فروع خواطر خطير اعلاى شاهى سرايت كرد و غنچه نوبهار نهال اين آمال ، به نسيم توجه شكفته گردانيد و اشعهء خورشيد ، پرتو التفات بدان مملكت انداخت و در