راى آفتاب اشراق حضرت ميرزا على كه بر قصهء تمادى مكث كارگيا - محمد اطلاع يافت ، پرتو نير تدبير بر چهرهء صلاح و صواب انداخت و تير فكرت به كمان ارجاع فرزند سياوش گسكرى و ركابزن گشاد داد . و ايشان را كس همراه گردانيده ، روانهء صوب بيهپس ساخت . چون نزد اميره حسام الدين بردند ، زبان جزاف فروبست و موج قهر فرونشست و جوشش تسكين يافت .
كارگيا محمد هواى كار را كه ملاحظه كرد ، مظنهاى كه در باب مصالحه داشت ، به يقين مقرون گشت كه آن سلسله از حيز امكان خارج است . در مراجعت استعجال و احتيال مصلحت ديد و به هر كيفيتى كه توانست و دانست ، عهد مايى در ميان آورد . اما مصالحه كه اعتماد را شايد ، به حصول موصول نگشت و قراريتى ضرورى فيما بين واقع شد و كارگيا محمد را اميره حسام الدين خلعت داده ، روانهء خدمت ميرزا على ساخت .
فصل [ چهل و يكم ] در رجوع نمودن حضرت ميرزا على طالغان را به سلطان حسن و ايقاظ فتنه بواسطهء رسوخ عهد و ميثاق فريدون با سلطان هاشم و شرح آن
چون قبل از وقوع فترات و حدوث حادثات بيهپيش ، كوچسفهان و لشتنشاه در سلك حكومت نواب حضرت سلطان حسن انتظام داشت و بعد از انقلاب و تغيرات ، هردو الكه از دست نواب عالى رفته و لشتنشاه و پاشجا كه در حيطهء تصرف بود ، پايمال حادثات و دست فرسودهء روزگار شده و عمارات مستأصل گشته و از اين جهت ضيق معيشت بر نواب عالى دست داد ، حضرت ، واقعى احوال به حضرت ميرزا على رفع نمود و به تأكيد تكرار و مبالغه بسيار ، ميرزا على طالغان را به حضرت سلطان حسن رجوع نمود و در رضاجوئى خاطر شريف كوشيد .