مىگردانيدند و صبر و قرار در پيش مىگرفتند كه هر كار در آن روزگار به صبر و توكل ميسر شود ، به جند و لشكر ميسر نشود . عاقبت مشورت بدان قرار گرفت كه فريدون با بعضى جنود كوه و گيلان و ملازمان ، ايلغار به رحمت - آباد برد . بر موجب صلاح فريدون با لشكر مقرر ، متوجه رحمتآباد شد .
چون آن الكه از قدوم سرداران بيهپس خالى بود ، آن قدر كه توانست غارت و تالان كرده ، چند روزى به رحمتآباد مكث نمود و عايد گشت .
از اين حركت كه اميره حسام الدين آگاهى يافت ، بغايت مضطرب شد . و نزد حضرت ميرزا على فرستاد كه تصور من اين بود و به خاطرم اين صورت نقش بسته كه عباس رخنهگر ملك و ايقاظ فتنه از شآمت قدوم او بود و مخالفت بيهپس و بيهبيش ، از شرور او برخاسته و دشمن ما و شما بود . به قتل آوردن او كارى باشد كه كردهام ، مگر زبونى و عدم شجاعت ما به خاطر شما رسيده است كه چنين حركتى به ظهور رسانيدهايد .
اين سخنان پيغام داد و درصدد جمع آوردن لشكر شد . ميرزا على به اتفاق اخوان كامگار ، عنان عزم به مستقر سرير سلطنت رانكوه انعطاف فرمود .
فصل [ چهلم ] در قصهء وفات سلطان محمد فرزند بزرگترين سلطان حسن و باز دادن ميرزا على ، برادر عباس - ركابزن - و فرزند سياوش گسكرى را به اميره حسام الدين
چون حضرت ميرزا على به اتفاق حضرت سلطان حسن ، از ييلاق به گيلان تشريف فرمودند ، حضرت اعلى سلطانى جهانبانى خانى و برادرش سلطان محمد به لسپو شرف نزول و حلول داشتند . مزاج مبارك اعلاى خانى پادشاهى ، از جادهء اعتدال منحرف شد و مادهء حرارت استيلا يافت و مفضى