دليران كه ننديشند از پيل و شير « 1 » * تو ديوانه خوانش مخوانش دلير
شدن سوى جنگ كسى كز تو بيش * بود مرگ را باز رفتن به پيش
حضرت مير عنان توكل به قبضهء توفيق حضرت صمديت سپرد و با عباس بنياد محاربه نهاد . بعد از شرايط مردانگى و فرزانگى ، بادپاى او كه چون چرخ متحرك بود ، دست قضا به عزم قصد او دراز شد و چهارپاى به بلاى لاى گرفتار ماند و بىحركت شد و در بيم « 2 » و خندق گرفتار و راه نجات از آن ورطهء مهلكه مسدود يافت و خصم اجل به سر آمد و گرفتار بيهپسيان كرد .
نزد عباس كه بردند زبان سرزنش و عتاب ، به ناموجه و نامعقول برگشاد .
مير در جواب فرمود كه در وقتى كه دولت يار و ياور من بود و در فتوحات عون الهى رفيق من بود و دست قضا ما نعيتى نداشت ، همچو تو سردار پايمال دست پيش نبرد من بود . اكنون كه ارادهء اللّه بر قصد من شده است ، كسى را اختيارى نيست هرچه خواهى مىگو .
غرض كه عباس ، مير ملك را به سر اسب به قتل آوردن فرمود و سر او را نزد مراد خان به اصفهان فرستاد . بيت :
به يك خطه قانع نگشت از ممالك * دو خطه شد اكنون مر او را ميسر
سرش دارد امروز يك خطه جائى * تنش دارد امروز يك خطه بىسر
كيا محمد كيا و بو سعيد مير و كالجار ، از حدود لشتنشاه به لاهجان ،
هامش
( 1 ) - شايد : « دليرى كه ننديشد از پيل و شير » بهتر باشد
( 2 ) - ظاهرا : يم -