حضرت مير ، در اين محل ، از كوهدم عود نموده ، به گوكه تشريف داشت و از آمدن عباس تحقيقا خبردار نبود .
عباس از خورمهلات ، متوجه كيسم گشت و با كارگيا محمد جنگ درپيوست .
كارگيا محمد پاس نهاد . عباس كه كارگيا محمد را روگردان دريافت در عقب نرفت و متوجه مير ملك شد و به راه ديسام رفت .
در اين وقت لشكر مير همه به تختهگاه بودند . مير كه از آمدن عباس به گوكه آگاهى يافت ، تدبيرى نداشت . با معدود قليلى كه همراه بودند ، جنگ را معد شد و فرمود كه آخر به نهنگ حادثه بيهپسيان نه چنان گرفتار شديم كه امكان خروج در حيز هستى باشد . بيت :
بلا گشته از كثرت خود ملول * فكنده قضا حيرتى در عقول
حضرت مير كه بيهپسيان را ديد ، دانست كه موج بلا بر سر عقل و دين آمده است و آفتاب عمر به حد كسوف رسيده و روز بازار مراد روى به كساد آورده و لشكر غم به حريم جان شتافته و آب ديده به موج رسيده است تن در نائرهء بلا در داده ، با عباس جنگ درپيوست و كيا هند كيا تاج الدين با كيا فريدون و ملازمان خاص حضرت ميرزا على پيش منقله شده ، مردانگى نمودند و شجاعت بهجاى آوردند . اما سعى ايشان فايده نكرد ، هزيمت نمودند و خود را به مير رسانيده ، مبالغهء فوق الحد نمودند كه از اين معركه عنان بايد گردانيد كه شوكت وحدت بيهپسيان تفوق بسيار به نسبت لشكر ما دارد و ايشان از حدود مساهله و درجهء مجامله درگذشتهاند ، از غايت حيرت محجهء صواب از نظر بصيرت مير محجوب شد و اين كلمات مقبول نيفتاد كه ناموس امير فوق تصورات اوهام بود ، اما بيت :