كدورت اضافهء كدورات شد و چنان كه بايد سلاطين بيهپس با حكام و سادات بزرگوار بيهپيش صافىدل و پاكضمير نبودند و طريق يكجهتى مسلوك نداشتند و عداوت ايشان روزبروز در تزايد بود و مردم بيهپس به سامان و حدود الكه ، بنياد دستدرازى و ايقاظ فتنه نهادند . و ميرزا على پادشاهى بود كه مدة العمر سلاطين بيهپس را مطيع و منقاد ديده و طبيعت بر غالبيت خو گرفته و تحمل حركات خارجهء بيهپسيان [ را ] نداشت . و لشكر سعادت در معرض نقصان و زوال و كوكب اقبال بغايت بد حال و تدابير موافق تقدير نمىآمد و آن حضرت از اين معانى آگاه و از تنبيهات روزگار كه رسيده بود ، هشيار نشده و سركشى طبيعت ، عنان سكون قرار و اختيار ، از كف ربوده . از جهت پستى همت مردم بيهپس و قصهء خوار شمردن عروسى و دست تعرض به نهب الكه دراز كردن ، نايرهء خشم ميرزا على اشتعال يافت و در صدد تربيت فرزند اميره رستم كه وارث كوهدم و قبل از اين آمده بود ، شد و اظهار مخالفت نمود .
فصل [ سى و هفتم ] در فرستادن حضرت ميرزا على مير ملك را به كوهدم و فرزند اميره رستم كه در خدمت ميرزا على بود همراه مير گردانيده به حكومت كوهدم منصوب ساختن و قتل مير ملك در دست عباس به تاريخ سنهء ثمان و تسعمايه
حضرت ميرزا على كه از هجوم خيالات تسلط بيهپسيان و تندى خوى و گرمى دستدرازى ايشان ، دل پرغصه و از تابش اين آتش ، تن حريق حرور و گرفتار اين فتن بود و كسى نداشت كه به شربت زلال تدابير ، علاج اين حماى محرق كند و از بعضى امرا به سبب ملاحظهء غدر و نفاق مأيوس و بواسطهء عوايقى چند تبديل و تغيير صورت نمىبست و از طرف خصم هر لحظه درياى غم و طوفان غصه روى مىنمود ، بيت :
گره شد غصه در دل ، بلكه دل شد آن گره ، كو دل * كه گويد حال ؟ ور گويد چه بگشايد از آن گفتن