فصل [ سى و پنجم ] در وفات اميره اسحق و جلوس اميره علاء الدين بن اميره دباج و اميره علاء الدين در دست عباس و فرزند اميره هند شفى به قتل آمدن و جلوس اميره حسام الدين - برادر اميره علاء الدين - به تخت بيهپس در تاريخ سنهء سبع و تسعمايه
بعد از مصالحهء ميرزا على با اميره اسحق و رسوخ قواعد عهد و ميثاق و فراغت از مخالفت و نزاع و انتظام جواهر محبت و و داد و بناى مقدمات مصادقه و اتحاد ، مدت سه چهار ماه از اين معنى كه اوقات و ازمان استيلاى سپاه شتا بود ، بگذشت و هنگام بهار رسيد و موسم ييلاق گشت از آسيب فلكى و چشم زخم زمانى عارضهاى بر مزاج اميره اسحق طارى شد و به بيمارى آبلهء سياه انجاميد . حضرت ميرزا على كه به رانكو تشريف داشت و ذات شريف مبدأ سخا و كرم و منشأ عطا و نعم بود ، به وظايف پرسش و تفقد قيام نمود و فراخور همت پادشاهانه ، اشربه ترتيب فرمود و همراه مولانا احمد طبيب گردانيد .
مولانا احمد بعد از دريافت صحبت اميره و شرايط عيادت و تمهيد معذرت ، از آنجا به خدمت ميرزا على مستسعد گشت و احوال اميره به پريشانتر وجهى عرضه داشت و چند روزى كه گذشت ، خبر رسيد كه اميرهء اسحق وديعت حيات عاريتى را به مقتضاى اجل موعود به خازنان حضرت عزت سپرده است . از حركات بو العجوبهء روزگار و ادراك معانى
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ »
حيرتفزاى عقول شد كه با وجود دو روزه عمرى كه به زيستن نيرزد و ده روزه دولتى كه به تقدير بقا نداى
« أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ »
در پى است ، مغروران عالم را تصور اين است كه انعام عام حضرت حق كه بر بساط