عنان گشاده و از بهر جنگ بسته ميان * سنان گرفته و اندر كمان نهاده خدنگ
با كيا محمد كيا و مير عبد الكريم و آقا محمد و ملوك رستمدار ، به كجكهء بو سعيد مير رفتند . جنگى با بيهپسيان كردند كه ناسخ داستان رستم و افراسياب بود و بنهبر از مخالفان ستانده ، مخالفان
« كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ »
تاب حمله نياورده ، پسنشستند . بيت :
ز بس كشته كآمد ز هردو گروه * ز خون خاست دريا و از كشته كوه
كارگيا محمد با لشكر لاهجان ، در خدمت حضرت خدايگانى تاج الاسلامى بود . مخالفان كه دليران بارگاه رفيعه را قليل دريافتند ، بدين طرف غلبه كردند . حضرت سلطانى اشارت جنگ به كارگيا محمد كرد ، ايشان نيز ملك حاجى هند سعيد را كه خلابر ورستر لاهجان بود ، اشارت كرد كه با خلابران به جنگ شروع نمايد . سعيد مذكور جهت اظهار دليرى و شوق از غايت حدت ، خلابران را جنگ نفرموده ، سبقت نمود و بر مخالفان تاخت . چون حدت او خلاف قاعده بود ، او را به قتل آوردند ، از اين قصه خصم دلير گشته ، غلبهتر شدند ، در عقب به جمشيد فرخزاد اشارت شد . چون مرد جوان و جنگ ناكرده و ناديده بود ، بىمحابا بر خصم حمله آورد و گرفتار حدت خود شد و به قتل آمد . نوبت جنگ كه به ملازمان و مقربان حضرت سلطان حسن رسيد ، آنچه داد مردانگى و شجاعت بود ، دادند و به ضرب تير و نيزه و شمشير ، اعادى دولت را پس نشاندند و شكست عظيم به مخالفان واقع شد ، چنانچه مردم هيچ گوراب بيهپس نمانده بود كه جنگ نكرده و زخم نخورده بودند . شب كه درآمد ، هريكى بهجاى خود قرار گرفتند .