به باران تير و سيل شمشير جنگ غالب آمدند . با وجود آنكه « 1 » نهال بخت ملك كاوس ، در باغ جوانى و كامرانى ، به حد كمال نرسيده و از نخل آرزو بر دولت نخورده و صبح امانى از مطلع مراد سر نزده و آفتاب عيش و خوشدلى از مشرق خورمى « 2 » روى ننموده ، چرخ شعبدهباز سفلهنواز ، بىرحمى آغاز كرد و روزگار ارقام سعادت و بخت او را قلم دركشيد و به ناكامى به وسيلهء جنگ در كام نهنگ خونخوار برادر او - ملك بيستون - انداخت و در دست او درجهء شهادت يافت . بيت :
چون چرخ سفله مىدهد اندر نواله زهر * دست هوس به خوان نوالش نبرده به
ديگر لشكرى بعضى مقيد گشتند و بعضى را كشتند و كيا محمد كيا از منزل جنگ عنان گردانيده ، در پى ملك شاه غازى رفت و به اتفاق متوجه لواسان شدند و از آنجا به كلاره رستاق و از آنجا به تنكابن سعادت خدمت سلطان هاشم را دريافت .
فصل [ بيست و هفتم ] در فرستادن ميرزا على لشكر نوبت دوم به دارنا و آمدن مير عبد الكريم و آقا رستم و مير كمال الدين - فرزند مير شمس الدين - به كومك لشكر ميرزا على به دارنا و بازگشتن لشكر مازندران و محمد كيا از دارنا از جانب ميرزا على به كجكه آقا رستم به مازندران رفتن و شرح آن
خبر شكست لشكر كه بپاى قلعهء دارنا رفته بود و قتل ملك كاوس و مراجعت نمودن كيا محمد كيا و به تنكابن رسيدن كه به مسامع جلال حضرت ميرزا على رسيد ، ساعتى به انديشهء دوران و گردش روزگار متأمل شد و از جهت قتل ملك كاوس ، انگشت تحير به لب تأسف نهاد و از وصول اين خبر ،
هامش
( 1 ) - در اصل : آنك
( 2 ) - يعنى : خرمى .