مير غياث الدين و كياهند ، با لشكر الموت و لمسر و طالغان ، از قزوين به ماهين آمده ، لشكر بيهپس و گوكه و كيا ركابزن را به پاى قلعه داشته ، كيا - محمد كيا را با لشكر تنكابن به ماهين بيارند تا به اتفاق ، بر سر عبد الباقى بروند .
مير غياث الدين ، برحسب اشارت سلوك نمود . چون به ماهين آمدند ، مير غياث الدين خبر يافت كه مال و جهات مردم سلطانيه ، به فلان مقام جمع آورده ، مهيا است . ترك مدعاى اصلى و كار كلى كرده ، به واسطهء جزوى خبرى به هواى نفس فريفته گشت . و به سر وقت مال و جهات رفت و آن مقصود حاصل كرده ، به حوالى ماهين نزول نمود و از سر فراغت ، به قسمت مشغول شد . بر مقتضاى « اذا جآء القضاء عمى البصر » كسى را كه ديدهء خرد پوشيده گردد و تابع نفس و هوا شود ، هرآينه سايهء خورشيد كمال ، به زوال انجامد و كوكب اوج سعادت ، به نقطهء حضيض و خوارى كشد و علو قدر به سبب ميل زخارف جزئيه ، به پستى رسد و سربلندى به ارتكاب كسالت و فراغت ، رو به مذلت نهد . بيت :
نفس بد را در بدن كشتن نه كار هركس است * پاره كردن مار در گهوار كار حيدر است
كار بد كردن نشايد بهر بهبودى خويش * تيغ را بر خود زدن نتوان كه در وى جوهر است
مير غياث الدين كه مغرور به مال و جهات گشت ، عبد الباقى و حسن آقا از غفلت ايشان آگاهى يافته ، بىتحاشى بر سر ايشان آمدند .
مير غياث الدين چون سهو و غفلت خود را دريافت ، غير از فرار چارهاى نداشت . سراسيمه هزيمت اختيار كرد و سرداران و لشكرى نيز بىاختيار زير و زبر شدند و خاناده ورستر لاهجان و بعضى اعيان گرفتار آمدند و بعضى