تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
دودهء سنجر ز تو خواهد نويد * ملك سكندر به تو دارد اميد
( جزو 2 ، ج 3 ، ص 67 ) * * * مولانا صدر الدين كه ربيعى تخلص مىنموده و در قصبهء فوشنج به امر خطابت مشغولى مىفرموده به واسطهء جودت طبع و حدّت ذهن در سلك ندما و خواص ملك فخر الدين محمد كرت انتظام يافته بود . بنابر اشارهء ملك كرت نامه بر وزن شاهنامه در ذكر ملوك غور به سلك نظم درآورد و در آن مدت كه به انشاى اين كتاب مشغولى مىكرد . ملك نسبت به او ابواب انعام و احسان مفتوح مىداشت و هر ماه هزار درم زر نقد از خزانه به او مىداد ، اما ربيعى بغايت عياش و بو الفضول و معربد بود و هرچه به دستش مىافتاد به شراب و شاهد صرف مىنمود و مزاحم اوقات ملك شده ، ديگر چيزى مىطلبيد و حال آنكه ملك فخر الدين ورق الخيال مىخورد و همواره ربيعى بادهء صاف ميل مىكرد و بنابر مباينت مشرب ، آخر الامر ملك از صحبت ربيعى متنفر گشته از خدمتش بىرخصت به قهستان رفت و ملازمت شاه على بن ملك نصير الدين سيستانى پيش گرفت و در آن اثنا روزى در پيش شاه على ، زبان به غيبت ملك فخر الدين بگشاد و به اين جهت شاه على از وى برنجيد ، دويست دينار به وى داده گفت از اين ولايت بيرون رو كه حريف صحبت ما نمىتوانى بود . بعضى نواب شاه على با وى گفتند كه از كمال خردمندى ملك عجيب مىنمايد كه همچنين شاعرى را كه در خراسان و عراق نظير ندارد بىسببى از درگاه مىراند . شاه على جواب داد هرچند ربيعى فوشنجى به لطف طبع موصوف است ، اما بىوفاست و حق‌ناشناس ، چه بعد از ده سال كه مشمول انعام و اكرام ملك فخر الدين بود بدينجا آمده غيبتش مىنمايد و هيچ شك نيست كه هرگاه از ما نيز برنجد جاى ديگر رفته زبان خباثت خواهد گشاد .
هركه عيب دگرى پيش تو آورد و شمرد * بىگمان عيب تو پيش دگرى خواهد برد
القصه ، ربيعى از قهستان به نيشابور رفت و از آنجا عزيمت عراق كرد . ملك فخر الدين بر اين حالات اطلاع يافته انديشيد كه چون ربيعى به عراق رسد در مجلس اركان دولت الجايتو سلطان او را غيبت نمايد ؛ بنابرآن مكتوبى به ربيعى نوشته اظهار اشتياق نمود و وعده‌هاى جميل فرمود و ربيعى از مطالعهء آن نامه