تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
قطعه
فروغ ملك ملك شمس دين محمد كرت * تويى كه همچو ملك سربه‌سر همه جانى مشقتى كه ز هجرت رسيد بر دل من * به كنه آن نرسد فهم انسى و جانى به چشم من كه درو هر دو كون درنايد * غبار موكب تو هست كحل انسانى ز راى روشن باريك بين تو الحق * چنان سزد كه چو اين شوق نامه برخوانى ز باد پاى برانگيزى آتش عزمت * به آب حزم غبارى كه هست بنشانى چه رنجها كه رسد بر دل غمين ضعيف * اگر تو هيچ بدين سو قدم نرنجانى چه فتنه‌ها كه ز روى زمانه برخيزد * نعوذ باللّه اگر عزم را بگردانى
و چون اين نامه به ملك شمس الدين محمد رسيد ، در جواب نوشت كه سالها به نماز و روزه و استمداد همم دريوزه محبّ مخلص خواسته تا باز لقاى عزيز صاحب اعظم دستور اعدل اكرم مبارك قدم ، شمس الحق والدين زيد قدره ببيند و غمان نو و كهن بازگويد ، فاما :
با دشمن من دوست چو بسيار نشست * با دوست نشايدم دگر بار نشست پرهيز از آن عسل كه با زهر آميخت * بگريز از آن مگس كه با مار نشست
و اين رباعى را نيز قلمى كرده :
آن به كه خردمند كنارى گيرد * با گوشهء قلعه و حصارى گيرد مى مىخورد و لعل بتان مىبوسد * تا عالم شوريده قرارى گيرد
( جزو 2 ، ج 3 ، ص 67 - 68 ) وجيه الدين نسفى با ملك شمس الدين محمد معاصر بود و در تاريخ وفات ملك اين قطعه نظم نمود :