تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
مسرور گشت ، اما جهت رعايت حزم ، عزم جزم نكرد كه به هرات رود و عريضه‌اى مصدّر به قطعه‌اى كه بيت اول و آخرش اين است نزد ملك فرستاد . قطعه :
سلامى كه بر قصر ادراك او * نيفكند فكرت كمند گمان به آن شهريار جهان كز علوّ * چو صد سنجر است و چو صد اردوان
و پيغام داد كه اگر جواب عرضه داشت به خط يد ملك وصول يابد ، به هرات مىشتابم و الا فلا و چون نوشتهء ربيعى به ملك فخر الدين رسيد ، فى الحال سطرى چند در قلم آورده مبنى از آنكه قصد جان او نكند و ديگرى را نيز نفرمايد . ربيعى بعد از مطالعهء نوازش‌نامه ، مستظهر و مطمئن خاطر به هرات رفت و ملك او را پرسش گرم كرده در سلك ندما انتظام داد ، اما طالب بهانه‌اى مىبود كه بهار حياتش را از صرصر بيداد ، به خزان ممات رساند در آن اثنا شبى ربيعى با جمعى از اصحاب ارتكاب شراب نموده چون مست گشت زبان به دعوى بىمعنى گشاد و هريك از حريفان او نيز آغاز خودستايى كردند .
يكى گفت من پيل شيرافكنم * به يك حمله كوه از زمين بركنم دگر گفت چون من خروش آورم * زمين و زمان را به جوش آورم يكى گفت خورشيد راى منست * سر آسمان زير پاى منست دگر گفت كو رستم زابلى * كه بيند ز گندآوران پر دلى
و خطيب لاف بسيار زده در آخر گفت ، اگر شما با من موافق باشيد به اندك روزگارى ولايتى ضبط كنم و خلقى را مطيع فرمان گردانم . حاضران با ربيعى بيعت كردند و او هريك از ايشان را نامى نهاد . شهسوار اعظم و سام ديوبند و پهلوان مشت‌زن و معين تيغ‌كش از جمله نامهايى است كه در آن شب بر آن مردم اطلاق نمود . روز ديگر يكى از شاگردان ربيعى كه از وى رنجيده بود نزد ملك فخر الدين رفته كيفيت واقعه را به تفصيل بازگفت . ملك متحير گشت . تاج الدين يلدوز و لقمان را به گرفتن فضولان مأمور گردانيد و ربيعى با هفتاد نفر از ياران گرفتار شد ، چون ملك فخر الدين به پرسيدن يرغوى ايشان پرداخت ، همه انكار نمودند مگر ربيعى ، كه گفت از غايت مستى امثال اين مقال بر زبان مىگذشت . آنگاه ملك حكم فرمود كه بعضى از آن قوم را پوست كندند و فوجى را گوش و بينى بريدند و ربيعى را به زندان برده محبوس گردانيدند و در آن حبس قصيده‌اى در مدح ملك گفت كه مذيّل به اين دو بيت بود :
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 80 | عبد الحسين نوائى