تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
حمله كرد ، ولى از حاكم آنجا خواجه احمد قنقرات كه از پروردگان دولت تيمورى بود و به بهاى خيانت به اولى نعمت خود حكومت جرجان را يافته بود ، شكست خورد و به هند رفت و بعد از دو سال اقامت در هند ، در يورش ثانى قزلباش به خراسان در 919 دوباره خود را در پناه شاه اسماعيل انداخت و با او به آذربايجان رفت و در آنجا بود . تا بعد از جنگ چالدران در سال 920 و بعد همراه سلطان سليم به استانبول رفت و در آنجا پس از سه چهار ماه به مرض طاعون مرد . 3 - محمد زمان ميرزا آخرين بازماندهء خاندان تيمورى و پسر بديع الزمان ميرزا بود . از همان روز اول تولد در كشمكش‌هاى سياسى وارد شد ، بدين معنى كه در سال 902 ، بعد از شكست بديع الزمان ميرزا كه بر پدر عاصى شده بود ، قشون سلطان حسين ، بلخ را محاصره كردند ، امير نظام الدين شيخعلى ، سردار بديع الزمان ميرزا به سختى از بلخ دفاع كرد ، ولى پس از چندى آثار قحط در شهر پيدا شد ، امير نظام الدين براى تقديم معذرت و تسليم شهر وسيله‌اى مؤثر به كار برد . به اين معنى كه محمد زمان ميرزا را كه در همان روزها متولد شده بود در قماطى پيچيده به رسم شفاعت نزد سلطان حسين بايقرا فرستاد و به اين ترتيب خود شهر را از حملهء سپاهيان حفظ كرد . بعد از جنگ مرل كه بديع الزمان ميرزا راه چاره را مسدود ديد ، با محمد زمان ميرزا به جرجان رفت . از آنجا پس از زدوخورد و تسليم شدن به ازبكان ، از شيبانى اجازه گرفت و به نزد شاه اسماعيل شتافت و تا سال 920 در آنجا بود تا در آن سال از اردوى شاه صفوى به جرجان رفت و آنجا را هم تصرف كرد ، اما ديرى نپاييد كه مجبور شد به غرجستان برود و چنان كه گفتيم بالاخره در 923 اجبارا به نزد بابر آمد . پس از مرگ بابر هم مدتى بر پسر او همايون ياغى گرديد و بالاخره هنگامى كه قشون همايون مورد خيانت بهادر شاه قرار گرفت ، محمد زمان ميرزا كه در ركاب همايون بود در سال 946 در رودخانه غرقه شد . 4 - ظهير الدين محمد بابر ميرزا نوادهء تيمور است كه در سال 888 متولد شده و در سال 937 مرده . چندين سال با ازبكان پنجه انداخت ، ولى چون هرگونه اقدامى را بيهوده دانست درصدد تصرف هند برآمد و آن مملكت را اندك‌اندك تصرف كرد و مؤسس سلسلهء سلطنتى شد به نام گوركانيان هند كه تا سال 1275 ه . ق . كه هندوستان مستعمرهء انگلستان گرديد ، ادامه داشت . وى نيز مردى خوش‌ذوق و
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 20 | عبد الحسين نوائى