خواجه ناصر الدين عبيد اللّه
از تمامى مشايخ تركستان و اكابر ماوراء النهر به مزيد جاه و جلال و افزونى اتباع و اموال ممتاز و مستثنا بود و در جوانى از مولانا يعقوب چرخى و مولانا نظام الدين خاموش ارشاد يافته به سلوك مشغولى نمود [ و به اندك زمانى پرتو انوار عنايت الهى باطن فرخنده ميامنش را به شعشهء لوامع شريعت بسوخت ، عتبهء كعبه مرتبتش ملاذ سالكان دينپرورى گشت و داستان كرامت آشيانش ناهج مناهج سرورى شد « 1 » ] . سلاطين زمان و خواقين نافذ فرمان از بدايت بلاد تركستان به نهايت امصار عراق و آذربايجان نسبت بدان جناب ارادت و اخلاصى تمام داشتند و هر سخنى كه از وى مىشنودند مانند درّ مكنون زيب گوش هوش ساخته خلاف رأى صوابنمايش را محال مىپنداشتند ، بتخصيص سلطان سعيد ميرزا سلطان ابو سعيد كه در تمشيت امور ملك و ملت پيوسته با حضرت خواجه مشورت مىكرد و از غايت نيازمندى گاهى پياده برابر اسبش رفته لوازم كمال ارادت بهجاى مىآورد .
اولاد امجاد آن حضرت نيز اقتدا به سنت پدر بزرگوار خود نموده از جاده متابعت حضرت خواجه تجاوز جايز نمىداشتند و پيوسته همم عاليه بر عظم شأن و سمو مكانش مىگماشتند . حكايت مشهور است و بر السنه و افواه ثقات مذكور ، كه نوبتى عمر شيخ ميرزا و سلطان محمود ميرزا با يكديگر اتفاق نموده لشكر به سمرقند كشيدند و سلطان احمد ميرزا از شهر بيرون رفته مقابله و مقاتلهء برادران را پيشنهاد همت ساخت و در روزى كه هر دو سپاه در برابر يكديگر صف قتال بياراستند ناگاه خبر رسيد كه خواجه ناصر الدين عبيد اللّه بدان معركه تشريف مىآورند و آن سه پادشاه جهت حرمت آن حضرت عنان كشيده داشته دست به آلات قتال نبردند تا معلوم شود كه سبب آمدن خواجه چيست . همان لحظه خواجه عبيد اللّه بدانجا رسيده به زلال موعظه و نصيحت ، نائرهء قتال و جدال را انطفا داد و هر سه پادشاه را به صلح و صفا راضى ساخته فرمود تا در ميان ميدان شاميانه برافراشتند و ميرزا سلطان احمد و ميرزا سلطان محمود و ميرزا عمر شيخ از صفوف لشكر خويش جدا شده بدانجا رفتند و بر يك زيلوچه نشسته در حضور خواجه
هامش
( 1 ) . قسمت بين دو قلاب در خطى نيست .