تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
رندان مى پرست از استشمام رايحهء آن از دست رفته در غايت حسرت كلمهء « ياليتنى كنت ترابا » بر زبان ايشان مىگذشت . نقل است كه بعد از اين واقعه به چندگه ميرزا سلطان محمد بن ميرزا بايسنغر در قريه‌اى از بلوكات هرات سوچى خانه‌اى طرح انداخت و صباحى كه شاهزاده در پايتخت جدّ بزرگوار خويش ايستاده بود ، سيد مرتضى پيش رفته به عرض رسانيد كه بعضى از شاهزادگان داعيه دارند كه در بلوكات شراب‌خانه سازند . حضرت خاقان سعيد فرمود كه هركس كه بر اين امر اقدام نمايد بفرمايم تا ديدهء او را از چشمخانه بيرون كشند . ميرزا محمد كه اين تهديد شنيد از سر آن انديشه درگذشت و پس از چند روزى به پل مالان رفته در كنار هرات‌رود لحظه‌اى به تجرّع بادهء خوشگوار مشغول گشت . در آن اثنا بر ملازمان غضب فرموده به دست قهر شمشير از نيام بركشيد و آن جماعت گريزان شده شاهزاده از عقب ايشان اسب برانگيخت . قضا را در آن وقت سيد مرتضى جهت مهمى متوجه پل مالان بود ، به يك ناگاه چشمش بر ميرزا محمد افتاد كه در غايت خشم شمشيرى برهنه در دست متوجه اوست ، لاجرم بر هلاك خويش متيقن شد و از مركب فرود آمده كلمهء توحيد بر زبان رانده ايستاد ، اما ميرزا محمد چون جناب مرتضوى را بدان حال ديد شمشير در غلاف كرده از اسب پياده شده زبان به اداى سلام بگشاد . گفت سيد تو مىپندارى كه من مسلمان نيستم و حكم شريعت را گردن نمىنهم ؛ اكنون بيا و مرا تعزير كن . سيد ، آن حضرت را دعاى خير گفته فرمود كه تعزير شما همين بس است كه از اسب فرود آمديد و طريقهء انقياد و تسليم به جاى آورديد . ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 149 )

مولانا كاتبى شيرازى

محمد بن عبد اللّه نام داشت و از جميع شعراى زمان حضرت خاقان سعيد به لطف طبع و حدّت ذهن ممتاز و مستثنا بود . در تمامى اساليب نظم معانى غريبه درج مىنموده بتخصيص در قصايد و ديوان غزلياتش بغايت مشهور است و در اكثر قصايد كثير الفوايدش مدح و ثناى ميرزا بايسنغر مسطور . رسالهء تجنيسات ذو البحرين و ذو القافيتين و حسن و عشق و ناظر و منظور و بهرام و گلندام و محب و