از جمله مثنويات مولانا عارفى ، گوى و چوگان نظمى است در كمال جودت ، و اين سه بيت در تعريف اسب از آن كتاب است :
چون گوى سپهر كرد بستى * ميدان ميدان چو گوى جستى
هرگاه كه در عرق شدى غرق * باران بودى و در ميان برق
آويخته صرصر از دم او * بگريخته آذر از سم او
وفاتش در سنه « 1 » به دار السلطنهء هرات اتفاق افتاد .
( جزو 3 ، ج 3 ، ص 150 )
اميرشاهى
اميرشاهى موسوم به آق ملك بود و چون نسبش به سربداران سبزوار مىپيوست و مذهب شيعه داشت ، شاهى تخلص مىنمود . نوبتى ميرزا بايسنغر او را طلبيده فرمود كه مناسب آن است كه اين تخلص را به ما واگذارى و تو اشعار خود را به تخلصى ديگر مرسل سازى . اميرشاهى اين معنى را قبول نكرد . بنابرآن ، حضرت بايسنغرى به آن مهر سپهر سخنورى كم التفاتى آغاز نهاد . گويند كه روزى اميرشاهى به اتفاق جمعى از ابناى جنس به درگاه آن پادشاه عاليجاه رفت و ميرزا بايسنغر آن جمع را طلبيده اميرشاهى را بار نداد . اميرشاهى در آن باب اين غزل را گفته نزد آن حضرت فرستاد :
اى كه در بزم طرب جام دما دم مىزنى * خون دل ناخورده چند از عاشقى دم مىزنى
حيف از آن نازى كه با اهل تنعم مىكنى * ضايع آن تيرى كه بر دلهاى بىغم مىزنى
باز كن از خواب ناز آن نرگس رعنا كه عمر * مىرود چون دور گل تا چشم برهم مىزنى
مىگشايى طره و دلها به غارت مىبرى * مىنمايى چهره و آتش به عالم مىزنى
هامش
( 1 ) . جاى تاريخ در چاپى و خطى هر دو خالى است .