پايان عمر و آخر كار است ملحدا * گر بايدت و گرنه به دست اختيار نيست
مردانهوار گر ببرندت بهپاى دار * مردانه پاى دار جهان پايدار نيست
و همان زمان ساير رفيقان ايشان را نيز همان شربت چشانيدند ، لاراد لقضائه و لا معقب لحكمه .
( جزو 3 ، ج 3 ، ص 52 )
چون خبر شهادت سلطان احمد « 1 » در هرات شيوع يافت ، ميرزا شاهرخ ، خواجه عبد القادر گوينده را كه سالها در مصاحبت سلطان بهسر برده بود مخاطب ساخته گفت براى دوست خود چه گفتهاى . خواجه اين رباعى را در عملى درج و بر زبان آورد كه :
عبد القادر ز ديده هر دم خونريز * با دور سپهر نيستت جاى ستيز
كان مهر سپهر سرورى را ناگاه * تاريخ وفات گشت : « قصد تبريز »
( جزو 3 ، ج 3 ، ص 106 - 107 )
خواجه عبد القادر گوينده در انواع فضايل ، نصاب كامل حاصل داشت و در علم موسيقى و ادوار هيچكس را از ابناى روزگار با وى خيال مساوات پيرامن خاطر نمىگذشت و در علم قرائت و شعر و خط بغايت بود و در نوشتن كتابهء بقاع خير يدبيضا مىنمود و در اوايل حال به دار السلام بغداد در مصاحبت سلطان احمد جلاير بهسر مىبرد و سلطان از وى به بار عزيز تعبير نموده پيوسته التفات بسيار اظهار مىكرد و چون فرّاشان قضاوقدر ، شادروان سلطنت احمد جلاير را درنوشتند ، خواجه عبد القادر در سلك مصاحبان و ملازمان ميرزا ميرانشاه انتظام يافت و پرتو انوار عاطفت شاهزادهء عالىمنزلت بر وجنات احوالش تافت . از مجالس النفائس چنان معلوم مىشود كه در آن اوقات كه ميرزا ميرانشاه جهت خبط دماغ مرتكب امور نالايق مىشد و حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان تأديب او را پيشنهاد همت ساخته به قتل ندماى شاهزاده امر فرمود . خواجه عبد القادر مجال يافته بگريخت و بعد از چندگاه در لباس قلندران به نزديك بارگاه سپهر اشتباه
هامش
( 1 ) . يعنى سلطان احمد جلاير كه در 813 كشته شد .