تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
كشاف تفسير آيهء :
« شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ »
را درس گفت و فرمود كه بر حاشيهء مولانا سعد الدين تفتازانى كه بر اين مبحث نوشته ده اعتراض دارم و چون شيخ جزرى فارسى فهم نمىكرد ، اعتراضات خود را به لغت عربى بيان نمود . مولانا جلال الدين يوسف اوبهى كه يكى از حضار مجلس بود فرمود كه نوبتى ديگر شبهات مذكوره را به فارسى تقرير نماييد تا امرا و ساير حاضران بر كيفيت آن اطلاع يابند و مولانا محمد جاجرمى اين التماس را بر شفقت حمل كرده ، آن اعتراضات را به زبان فارسى شرح كرد . آنگاه مولانا جلال الدين يوسف در مقام معارضه و جواب آمده شش اعتراض را بر وجهى مندفع گردانيد كه حقيقت آن بر تمامى حاضران واضح گرديد ، پس روى به امرا آورده گفت چهار سخن ديگر بر اين قياس نماييد و بدانيد كه اگر مولانا سعد الدين همچنان كسى بودى كه بر يك حاشيهء او ده اعتراض وارد شدى تصنيفاتش شرق و غرب عالم را فرو نمىگرفت و امير فيروز شاه زبان به تحسين مولانا يوسف گشاده گفت : امروز كارى كردى كه هر حقى كه مولانا سعد الدين در ذمهء تو داشت ادا يافت . آن جناب جواب داد كه حقوق تربيت آن حضرت دربارهء من به مرتبه‌اى است كه اگر صد سال آستانهء او را به مژگان بروبم اندكى از بسيار آن ادا نمىشود و مولانا جلال الدين يوسف اوبهى را به حضرت نقابت منقبت ولايت شعار ، امير سيد قاسم انوار ، ارادت تمام بود . فوتش به بلدهء هرات در شب شنبهء پنجم شعبان سنهء ثلث و ثلاثين و ثمانمايه روى نمود . ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 143 )

خواجه ناصر الدين « 1 » خليل اللّه جامى

ولد خواجه جلال الدين محمود بلند بود و از ساير اولاد شيخ احمد جام به مزيد جاه و جلال ممتاز و مستثنا مىنمود . وفاتش در سال هشتصد سى و سه اتفاق افتاد و مشايخ عظام خراسان را از مفارقت آن خواجه عالىشأن خون جگر از ديده بگشاد . ( جزو 2 ، ج 3 ، ص 143 )
هامش
( 1 ) . در يك نسخه از نسخى كه مبناى چاپى بوده اين لقب « معز الدين » آمده است .