انداختند و آنچ داشتند در شهر « 1 » بگذاشتند تمامت محلّات و سرايها چون سجدهكنان سر بر زمين مىنهادند و از عمارتهاى شهر زيادت جايگاهى پايدارى نكرد مگر مساجد منيعى « 2 » و ميدان و امثال آن و برين نسق تا مدّتى تمامت مردم بر صحرا بودند و مع هذا دو هزار « 3 » مرد و زن در شهر در زير ديوار آمد و در ديهها خود چندان هلاك شد كه در شرح نيايد و دو ديه دانه « 4 » و بنسك « 5 » خود بيكبار درافتاد و خلقى كه بود هيچ آفريده جان نبرد عافانا اللّه تعالى عن امثالها و عن عذاب الدّنيا و الآخرة ،
ذكر استخلاص مازندران و كرمان ،
چون دولت بجناب سلطان مقبل بود با عدم جدّ و اجتهاد ساعت بساعت از پردهء غيب امور خطير چهره مىگشاد و يكى كار مازندران بود ، بوقت عزيمت سلطان بجانب ماوراء النّهر در شهور سنهء ستّ و ستّمايه شاه غازى كه از اولاد يزدجرد شهريار بود و از ملكهاى آبا و اجداد داخل مازندران بيش در دست او نمانده شخصى را در زىّ سرهنگان بورضا « 6 » نام بركشيد و تربيت كرد تا درجهء او عالى كرد و در ملك شريك او شد و همشيرهء خود را به حكم او كرد و نفاذ حكمش از فرمان منوب نافذتر شد طمع در اصالت پادشاهى كرد و مغافصة شاه غازى را در شكارگاه بكشت همشيرهء شاه غازى كه در حكم او بود بقصاص برادر شوهر را بنكال عنيف چون مردان بكشت ، بوقت آنك منكلى « 7 » از خدمت سلطان بازگشته بود و بجرجان رسيده اين خبر بشنيد و در ملك مازندران
هامش
( 1 ) كدام شهر ؟ ، شايد مقصود خوارزم باشد ،
( 2 ) ب : منعى ، ج : منيفى ، د : ميغى ،
( 3 ) د : ده هزار ،
( 4 ) كذا فى ج ( ؟ ) ، آ ب د : دانه ؟ ؟ ؟ ، ه : دايه ،
( 5 ) كذا واضعا فى آ ، ب : بنسك ، د : بنسل ، ج : بنسك ؟ ؟ ؟ ، ه :
( 6 ) ه : رضا ،
( 7 ) كذا فى جميع النّسخ ،