معقل خويش سازيم من در مقدّمه بروم و حيلتى سازم باشد كه به آسانى در حال يك حصن را بدست توانم آورد سخن او موافق مطلوب او افتاد او را با جمعى در مقدّمه بفرستاد چون بيازر « 1 » رسيد ارباب يازر « 2 » خيال او بدانستند و بر مكيدت او مطّلع گشتند او را بند كردند و مقيّد به خدمت سلطان فرستادند و چون آن انديشه نيز در كام ايشان شكست سرگردانى زيادت شد و ميان كزلى و پسر و اصحاب اختلاف آراء پديد آمد پسرش ميگفت بماوراء النّهر مىبايد رفت و بخان ختاى تمسّك نمود پدرش ميگفت بخوارزم رويم و بحمايت تركان خاتون تمسّك جوئيم و هيچكدام از هر دو رأى ديگر را قبول نكرد پسرش خزانهء او را غارت كرد و بر راه ماوراء النّهر روان شد چون بمعبر جيحون رسيد جمعى از خواصّ سلطان از خوارزم مىآمدند با او دوچار « 3 » زدند « 4 » و بعد از مقاومت و مطاردت بسيار او را با اصحاب بگرفتند و سرهاى ايشان را به خدمت سلطان فرستادند ، و كزلى چون بخوارزم رسيد تركان خاتون او را بمواعيد مستظهر گردانيد و گفت درمان آنست كه در لباس خرقه بر تربت سلطان تكش مجاور گردد مگر بدين حيلت سلطان از عثرات و زلّات او صفح كند بر آنجملت شيوهء تصوّف بر سر خاك تكش پيش گرفت تا ناگاه كه تركان خاتون خبردار شد سرش را از تن جدا كردند و بنزديك سلطان بردند و باد فتنهء ايشان نشسته شد و عدل سلطان بر شريف و وضيع گسترده گشت ،
گنبد گردنده ز روى قياس * هست ز نيكىّ و بدى حقشناس
و هم درين سال سنهء خمس و ستّمايه بود كه حقّ تعالى نمودارى از هول
إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها
ببندگان خود نمود و هم فضل او بود كه ابتداى آن حالت در روز روشن بود تا تمامت خلايق خود را بصحرا
هامش
( 1 ) كذا فى ب ه ، آ : ببازر ؟ ؟ ؟ ، ج : ببارز ؟ ؟ ؟ ، د : ببازر ،
( 2 ) فقط در ه ،
( 3 ) ج ه : دو چهار ،
( 4 ) د : شدند ،