رباعى او راست
اى جان اگر از غبار تن پاك شوى * تو روح مقدّسى بر افلاك شوى
عرش است نشيمن تو شرمت نايد * كائىّ و مقيم خطّهء خاك شوى
و سلطانشاه در سبزوار رفت و بقول وفا نمود و يك ساعتى مقام كرد و از آنجا متوجّه مرو شد ، و سلطان تكش روز آدينه چهاردهم « 1 » محرّم سنهء ثلاث و ثمانين و خمسماية بود كه باز به ظاهر شادياخ نزول كرد و مجانيق نصب فرمود و محاربت سخت آغاز نهاد تا منكلبك « 2 » مضطرّ گشت ائمّه و سادات را شفيع ساخت و به خدمت تكش فرستاد و دست در دامن استمالت « 3 » زد ملتمس او را باجابت مقرون فرمود و بر آنجملت سوگند ياد كرد چون منكلبك « 4 » به خدمت تكش رسيد سلطان روز سهشنبه هفتم « 5 » ربيع الأوّل اين سال در شهر رفت و بساط عدل و رأفت گسترد و عرصهء آن را از خاشاك و خار عدوان و جور بسترد و موكّل بر سر منكلبك « 6 » گماشت تا هرچه بناحقّ گرفته بود بحقّ بازداد و بقصاص برهان الدّين كه لحوم العلماء مسمومة بر موجب فتاوى ائمّه او را به امام فخر الدّين عبد العزيز الكوفى دادند تا بقصاص پسر كه النّفس بالنّفس و الجروح قصاص او را بكشت و ارباع نشابور از جور او پاك شده خوارزمشاه را مسلّم گشت و زمام مصلحت آن ملك در كفّ كفايت پسر بزرگتر ناصر الدّين ملكشاه نهاد و در رجب سال مذكور عزيمت مراجعت با خوارزم بامضا رسانيد ، سلطانشاه باز چون عرصه خالى ديد حالى بر قصد او لشكر كشيد و ساكنان شادياخ را كؤوس طعن و ضرب مالامال چشانيد و بيشتر باره را خراب كرد و از جانبين لشكرها مصادمت كردند
هامش
( 1 ) ج : چهارم ،
( 2 ) ج ه : منكلى بك ، د : منكليك ، ب : منكليك ، آ : منكلك ،
( 3 ) ب د ه : استيمان ،
( 4 ) ب : منكليك ، ج ه : منكلى بك ، آ : منكلك ،
( 5 ) ه : هفدهم ،
( 6 ) آ ب : منكليك ، د : منكليك ، ج ه : منكلى بك ،