رسيدند و آن شهرى « 1 » بودست كه اكنون آب گرفته است چون لشكر مؤيّد بيك فوج از بيابان بيرون نمىتوانستند شد فوجفوج مىرفتند و خبر نداشتند كه خوارزمشاه در سوبرلى « 2 » نزول كردست ملك مؤيّد در مقدّمه بود چون بسوبرلى « 3 » رسيد تكش بر آن فوج زد و اكثر ايشانرا بكشت و ملك مؤيّد را اسير كرده بنزديك او بردند بر در بارگاه او ميانش دو نيم زد « 4 » و اين حالت در روز عرفه سنه تسع « 5 » و ستّين و خمسماية بودست ، و سلطانشاه و مادرش بگريختند و بدهستان رفتند و تكش بر عقب ايشان بدهستان روان شد و دهستان او را مسلّم شد و مادر سلطانشاه را بكشت و بازگشت و از آنجا سلطانشاه گريخته بشادياخ آمد نزديك طغانشاه پسر ملك مؤيّد كه قايم مقام او نشسته بود و سلطانشاه « 6 » يكچندى در نشابور مقام ساخت و چون طغانشاه را مكنت آن نبود كه او را بلشكرى يا بمالى مددى دادى از آنجا بسلاطين غور متّصل گشت و بذيل استمداد ايشان تمسّك نمود مورد او را بألطاف كه در حقّ اصناف چنين اضياف كنند تلقّى كردند ، و سلطان تكش را در خوارزم كار نظام تمام يافت و امور ملك قوام پذيرفت و رسل ختاى برقرار متواتر بودند و زيادت از قبول تحكّمات و ملتمسات مترادف و با اين همه رعايت شرايط ادب نمىكردند و شرف نفس هر آينه از تحمّل حيف ابىّ « 7 » تواند بود و بقبول ضيم تن « 8 » در نتوان داد ع ، سجيّة نفس حرّة ملئت كبرا ، بفرمود تا يكى را از معارف ختاى كه برسالت آمده بود سبب حركات نالايق او بكشتند « 9 » و ميان او و قوم ختاى مكاوحت ظاهر شد ، چون سلطانشاه خبر مكاشفت ايشان بدانست شادان شد و آن را از امارات
هامش
( 1 ) ج : شهركى ،
( 2 ) كذا فى آ ، ب : سوبرلى ، ج : سونزلى ، د : سورى ، ه : سوترنى ،
( 3 ) كذا فى آ ، ب : سوبرلى ؟ ؟ ؟ ، ج : سوبرلى ؟ ؟ ؟ ، د : بسورى ، ه : بسوترنى ،
( 4 ) ج د : زدند ،
( 5 ) د : سبع ،
( 6 ) آ : سلطان ،
( 7 ) ب د ه : آبى ، ج : آن ،
( 8 ) آ ج كلمهء « تن » را ندارند ،
( 9 ) آ ب : بكشت ،