چون باستو « 1 » رسيد بنزديك مشهد نزول كرد خادم آن مشهد بنزديك امير ارغون رفت او را صدقهء فرمود و جهت عمارت و زراعت دراز دنبال « 2 » پيروانه « 3 » چون پروانه بدين حيز بىخبر از كار و غافل از آفريدگار رسيد فرمود تا خادم را مشتى چند بر بناگوش نيكو بر كار كردند چنانك مدهوش بيفتاد و يكباره بىخبر يك ماه از نوروز گذشته بود چهار پايان را در غلّها سر گشاده كرد ، تا بحدّ طوس رسيد رنجورى كه مبدأ آن از تبريز بود زيادت شد و او بتكلّف خويشتن را بر پاى مىداشت ،
و تجلّدى للشّامتين اريهم * انّى لريب الدّهر لا اتضعضع « 4 »
و ملك الموت دندان اجل تيز كرده بزفان قضا مىگفت كه
و اذا المنيّة انشبت اظفارها * الفيت كلّ تميمة لا تنفع « 4 »
تا عاقبت قوّت نفس ساقط شد و دست علّت قوىّ از پاى درآمد سر بر بالين نهاد و به چشم راست اعمى شد
خوردى چو پياله خون بىجرمان « 5 » * آمد گه آنكه كاسه گردانى « 6 »
و باز آنك پهلو بر بستر و فراش مرگ داشت پنبهء غفلت از گوش بر نمىكشيد و شكم حرص سير نمىگشت و دائما دهان گشاده و زبان بكام باز نهاده كه فلان چندان و به همان چندين بدهد و همچنين نوبت بمتعلّقان و خواصّ او رسيد و آهنگ مكسوبات جفت خود كرد و برو نيز ده هزار دينار « 7 » حكم چون رنج برو مستولى گشت چنانك اطبّا از معالجهء آن عاجز شدند و او نيز در اندرون صولات ملك الموت بشناخت و
هامش
( 1 ) كذا فى آ د ه ز ، ب باصلاح جديد : باستور ، ج : بابيورد ، - رجوع بياقوت در « استوا » ،
( 2 ) درازدنبال بمعنى گاو و گاوميش است ( برهان ) ،
( 3 ) ب ( بتصحيح جديد ) ه : پروانه داد ،
( 4 ) البيتان من قصيدة مشهورة لأبى ذؤيب الهذلى يرثى بها اولاده ، انظر خزانة الأدب لعبد القادر البغدادى طبع بولاق ج 1 ص 202 ، و شرح شواهد المغنى للسّيوطى طبع مصر ص 92 ،
( 5 ) ه : بىجرمان را ، ز : مردم نفسى ،
( 6 ) ز : كاسه كردان كردى ،
( 7 ) ج : درم ،