آن بود « 1 » كه اولاد خود را در بند رهن مىكردند و قومى خود مىفروختند شخصى بود كه در حالت نزع محقّرى به دو حوالت رفته بود چون جان تسليم كرد و تجهيز او كردند محصّل بمطالبهء مال بازآمد چيزى ديگر نبود كفن او بستدند و متوفّى را همچنان بگذاشتند فوجى از ضعفا و مساكين از غايت عجز و بيچارگى كه چارهء ديگر نديدند روى بصومعهء شيخ الأسلام زبدة الأنام جمال الملّة و الدّين الجيلى « 2 » منّ اللّه تعالى على كافّة المسلمين به امتداد ظلّه نهادند بر اميد آنك اين شقىّ را پندى دهد بعد از تفكّر اشارت كرد و بر لفظ مبارك براند كه ظلمات ظلم پيش دل ظلمانى او كه عبارت از آن فهى كالحجارة او اشدّ قسوة است حجابى گشته است و انوار سعادت و ايمان از آنجا منقطع شده نصيحت را در آن چندان اثر نتواند « 3 » بود كه باران را بر سنگ خاره امّا دل فارغ بايد داشت كه تيراندازان سحرگاهى از شست دعا ناوكى بر هدف حيوة او زدهاند كه زخم آن ظاهر نيست ،
اذا كان نبض السّهم من باطن الحشا * فكيف تجنّ المرء منه دروع « 4 »
امّا تا من نيز درين واقعه با شما موافقت نموده باشم و درين ظلم شريك گشته از ادرارى كه سالبسال از ديوان عزيز لازال عزيزا مىرسد پنج دينار باقيست و بيرون از آن از حطام دنيا در اندرون و بيرون خانه چيزى ذخيره نمانده « 5 » فرمود تا بديشان دادند ، چون هرچ دست داد
هامش
( 1 ) ب ج د ه ز : بودند ،
( 2 ) د : الحبلى ، ج : الحبلى ( ! ) ،
( 3 ) ب ( باصلاح جديد ) ه : تواند ،
( 4 ) من ابيات لأبى الغوث بن نحرير المنيحى ( المنبجى ؟ ) يصف الحمّى اوردها الثّعالبى فى القسم الثّانى من تتمّة اليتيمة فى محاسن اشعار اهل العراق ، و قبلهو حمّى حمتنى النّوم حتّى كأنّما * شقوق جفونى فى الصّفاة صدوع
تهبّ شتاء ثمّ تعقب صائفا * اما لسنيك المنكرات ربيع
ادثّر عنها بالحشايا تعلّلا * و ليس لها عمّا تريد رجوعاذا كان نبض السّهم البيت ،
( 5 ) ه افزوده : شما را بدهم تا تخفيفى در مؤن شما باشد ،