بتيكچيان احوال سخنها و ماجراها عرضه داشتند قاآن نيز روزى بنفس خويش بنشست و بار ديگر سخن ايشان بخويشتن بپرسيد نورين « 1 » و برادر او و « 2 » پسران كلبلات در زمرهء ادكو تيمور جوك زده سخن ايشان مىپرسيدند نظر قاآن بريشان افتاد بانگ بريشان زد و فرمود كه شما را در ميان ايشان چه كارست از ميان ايشان بيرون آئيد و در زمرهء سلاح داران بايستيد و آن سخنها فصل كرد و ادكو تيمور و اصحاب او را بگناه كارى براند ادكو تيمور را گفت كه چون تو تعلّق بباتو دارى سخن تو آنجا فرستم آن مصلحت باتو داند جينقاى « 3 » با غايت بىعنايتى در آن قضيّت عنايت فرونگذاشت و او را تلقين كرد و سخن از پيش او فراگرفت و عرضه داشت كه ادكو تيمور مىگويد حاكم باتو قاآن است من چه سگم كه سخن مرا احتياج مشاورت باشد آن را دولت پادشاه روى زمين قاآن داند بدين سبب قاآن برو ابقا كرد اگر آن سخنها بنزديك باتو رسانيدندى اگر او خود عزيزترين كسى بودى برو چه ابقا رفتى ، فى الجمله فرمود تا ادكو تيمور و جماعتى كه مصاحب او بودند با نزديك كوركوز رفتند از آن جماعت بعضى را چوب زدند و بعضى را بكوركوز داد تا دو شاخ كرد و آن سبب لجاج و عناد آن جماعت بود و بقايا را فرمود تا اولاغ دادند و در مصاحبت كوركوز بازگردانيد و فرمود كه با آن جماعت بگويند كه از روى استحقاق و ياساى چنگز خان كه ايقاق « 4 » كذّاب را بكشند تا ديگر كسان اعتبار گيرند بر شما كشتن واجب بود امّا سبب آنك راه دور و دراز قطع كردهايد تا اينجا رسيده و زنان و بچگان شما در انتظار شما باشند من نمىخواهم خبر شما ببدى باهل و خانه رسد جان شما بخشيدم بعد ازين بر امثال اين حركات اقدام مكنيد و كوركوز را نيز بگويند كه
هامش
( 1 ) كذا فى ب د ج ، آ : نورين ؟ ؟ ؟ ، ز : نوردين ؟ ؟ ؟ ، ه : نور الدّين ،
( 2 ) ب اين واو را ندارد و لعلّه اظهر ،
( 3 ) ه : جنغاى ، آ : حيقاى ، ب : حنيقاى ، د : حيقاى ، ز : حتبقاى ، ج : حتبقاى ؟ ؟ ؟ ،
( 4 ) آ : اتفاق ، د : اتفاقست كه ،