رضوا بصفات « 1 » ما عدموه جهلا * و حسن القول من حسن الفعال
اى چرخ تا چند از شعوذه و مكر تو ، و اى فلك تا كى از ظلم و جور تو ، هر سلطانى را در بند هر شيطانى اندازى ، و هر لئيمى را امير هر كريمى گردانى ، و هر پادشاهى را در چاهى افكنى ، و هر ناسزائى را از تختهء « 2 » مذلّت بر تخت عزّت نشانى ، و اى يار غافل و دوست عاقل ازين بند پند برگير تا در بند نفس امّاره نيفتى و درين سرگذشتها به چشم اعتبار نگر و پاى كشيدهدار تا دار مقامگاه سرت نشود ،
كفاك عن الدّنيا الدّنيّة مخبرا * علوّ مواليها و حطّ كرامها
و انّ رجال العزّ تحت مداسها * و انّ عبيد العرّ فوق سنامها
هر تير كه از شست قضا و قدر آيد * جز ديده و دلهاى عزيزانش سپر نيست
هر محنت و غم كان ز فلك روى نمايد * جز مسكن مسكين غريبانش گذر نيست
هر كس بدرى درشود آخر چو شب آيد * بيچاره غريبى كه ورا خانه و در نيست
آهى كه برآرد ز سر سوز غريبى * در هاويه مانندهء آن آه شرر نيست
اشكى كه بباراند از ديده غريبى * آن جز همه زردابه و جز خون جگر نيست
هان تا نزنى طعنه تو در حال غريبان * كز سينهء پرسوز غريبانت خبر نيست
هامش
( 1 ) كذا فى ب ج د ه ز ، آ : بصقاب ؟ ؟ ؟ ، - تصحيح مصراع اوّل اين بيت براى راقم حروف ميسّر نشد ،
( 2 ) كذا فى ه ، ب : تخت ، آ : تحت ؟ ؟ ؟ ، د : بخت ، ج ز : خاك ،