فرياد برآمد كه ملك را بكشتند از بامها خشت و كلوخ پرّان شد غياث الدّين اسب بجهانيد و از آن كوچه بجست و به خانه رفت و سلطان جلال الدّين را ازين حالت در حال اعلام كردند بامداد به خود بعيادت او آمد و فرمود كه جرّاحان را حاضر كردند كار خود از دست درمان در گذشته بود چون كارد از استخوان يك دو روز را جان تسليم كرد سلطان جلال الدّين فرمود تا تمامت امرا و اعيان و حشم و اركان و خدم و ارباب شهر اصفهان تعزيت او داشتند و لباس از پلاس كرد و غياث الدّين از خجلت اين حركت نالايق از خدمت برادر يك هفته تقاعد نمود و بعدما كه سلطان جلال الدّين فرمود تا او را بيرون درگاه حاضر آوردند و بر زفان امرا بازخواست بليغ بتقديم رسانيد جماعتى معتبران حضرت واسطه گشتند و او را به خدمت سلطان آوردند از فرط شرم و حيا سر در پيش افكنده و زفان عذر گنگ گشته بود چون روزى چند برآمد و ازين حركت شرمسار بود و از برادر مستشعر چون تاينال « 1 » بدر اصفهان آمد و سلطان جلال الدّين لشكر بيرون كشيد او با خواصّ لشكر خود بازگشت و بر راه لور عزم خوزستان كرد و آن انديشه سبب كودكى و دلشكستگى سلطان بود چون بنزديك خسران خود هزارسف و ديگر امرا رفت او را اعزاز و اكرام كردند و خسران از خوف خسران خود از جانب سلطان صلاح كار خود و از آن او در آن ديدند كه او را از آنجا « 2 » بفرستادند مادر و امرا را در تستر بگذاشت « 3 » خليفه او را تشريفات بسيار فرمود و او متوجّه الموت شد و يكچندى آنجا بايستاد و علاء الدّين الموت مورد او را باجلال و تعظيم تقديم نمود و نزلهائى كه لايق چنان پادشاهزاده افتد متواتر مىداشت تا ناگاه احتياط را
هامش
( 1 ) آ ز : باينال ، ه : تانال ، ب : باينال ، ج : تاينال ؟ ؟ ؟ ، د : مانيال ، - رجوع بص 168 ،
( 2 ) د افزوده : ببغداد ،
( 3 ) ج افزوده : و متوجّه حدود بغداد شد ،