بنزديك سلطان غياث الدّين آمدند و گفتند كه بر براق اعتماد نتوان كرد فرصتى يافتهايم او را از دست برداريم تو سلطان باشى و ما بنده و فرمان بردار ، طيب طينت و پاكى جبلّت او را رخصت نداد كه نقض مغلّظات و مواثيق كند و قوّت ايمان كه ايمان را بشكند و اين كار را مهمل بماند ،
هميشه به نرمى تن اندر مده * بموضع درافكن در ابرو « 1 » گره
به نرمى چو حاصل نگردد مراد * درشتى ز نرمى در آن حال به
چون زوال ملك خاندان ايشان بود و ابتداى دولت معاندان يكى كه از معتمدترين غلامان و خاصّگيان غياث الدّين بود اين معنى را در خلوتى با براق بگفت حالى از خويشان و سلطان غياث الدّين بحث آن كرد به قصد آن انديشه اقرار آوردند بابتدا خويشان را فرمود تا هم در ساعت در حضور جماعت اعضاى ايشان پارهپاره كردند و سلطان را با هركه تعلّق به دو داشت موقوف گردانيد و بعد از يك دو هفته سلطان را رشته در گردن كردند تا خبه « 2 » كنند فرياد بركشيد كه آخر نه پيمان بستهايم كه قصد يكديگر نهانديشيم بىبادرهء حركتى چگونه بر نقض آن اقدام روا مىدارد مادرش چون آواز پسر بشنيد و بدانست كه گردن بچنبر بيرون كردست از سوز جگر و شفقت بر پسر امساك طاقت نتوانست عويل و زفير برآورد او را نيز خبه « 3 » كردند و برين منوال تمامت لشكر او را در تنور بلا انداختند و پيمانها را خلاف كردند و سوگندها را باطل و خاك در چشم عهد زدند ،
هامش
( 1 ) د ه : بر ابرو ، ب ج ز : بابرو ،
( 2 ) كذا فى ج ز ، د : خفه ، ب ( باصلاح جديد ) : خفته ، آ : حقه ، ه : خنقه ، - مادّهء خ ن ق در عربى بمعنى خبه كردن است ولى خصوص كلمهء « خنقة » به هيچ ضبطى به اين معنى نيامده است ظاهرا ،
( 3 ) كذا فى ج ز ، ب ( باصلاح جديد ) د : خفه ، ه : خنقه ، آ : خنقه ؟ ؟ ؟ ،