الملك ساوهء « 1 » را بر سبيل اتابكى و تدبير مملكت در خدمت او بفرستاد چون برىّ رسيد طرفنشينان عراق بر خلاف و عصيان او اتّفاق كردند سلطان محمّد شرف الدّين امير مجلس را كه خادمى بود با لشكرى بمدد پسر فرستاد و بعد از مخاصمت بريشان مظفّر آمد و اكثر امراى عراق را بگرفت و هيچ كس را آسيبى و مكروهى نرسانيد و بر همه ابقا كرد و با امكان مقدرت و ابقاى مادّهء حيات كه اميد ايشان از آن انقطاع پذيرفته بود زلّات و هفوات همه عفو كرد و اقطاع و ولايت بر هر يك مقرّر داشت بدين رأفت همه مطيع گشتند و ضماير از نفاق بزدودند ، تا بوقت آنك خبر رسيد كه سلطان محمّد منهزم از ماوراء النّهر مراجعت كردست عماد الملك را به خدمت او فرستاد تا سلطان را بعشوهء مدد عراق آنجا كشيد و پسر او ركن الدّين باستقبال پدر شد و چون كارى دست فراهم نداد و سلطان متوجّه مازندران شد ركن الدّين آهنگ راه كرمان كرد با چند خاصّگى معدود بكواشير رسيد جمعى از افراد و اجناد ملك زوزن آنجا مانده بودند بعدما كه استشعار بديشان راه يافته بود و قصد فرار كرده چون بشناختند كه سلطان ركن الدّين است به خدمت او مبادرت نمودند و از هر گوشهء اقوام روى به دو نهادند خزانهء ملك زوزن را كه آنجا بود در بگشاد و بلشكر داد و از آنجا باز عزم عراق كرد ، چون باصفهان رسيد شذّاد « 2 » لشكر و پراگندگان امرا برو جمع شدند و قوّت گرفت
هامش
وصّاف و صاحب روضة الصّفا و غيرهم ، و عجب آنست كه ضبط نام اين هر سه برادر يعنى جلال الدّين منكبرنى و غياث الدّين پيرشاه و ركن الدّين غورسانجى هر سه مشكوك است و قراءت هيچكدام على وجه التّحقيق معلوم نيست و هيچيك از معاصرين ايشان گويا از غايت شهرت در عصر خود بضبط اين اسماء نپرداختهاند و بعد از زوال دولت مستعجل ايشان چنان بسرعت ذكرشان از السنه و افواه افتاد كه حتّى نام ايشانرا نيز مردم فراموش كردند و اكنون ضبط اسماء اين سه برادر تقريبا يكى از الغاز لا ينحلّ تاريخ شده است ،
( 1 ) ج : ساوجى ،
( 2 ) آ ج د : سداد ، ب در اصل شداد بوده بعد نقطهء شين را تراشيدهاند ، ه ز : سران - تصحيح قياسى ،