فصل زمستان بود در رىّ عزيمت اقامت كردند ، ناگاه سلطان جلال الدّين چون شير كه مغافصة در ميان رمهء آهو افتد برسيد و در وثاق او نزول كرد سلطان غياث الدّين مستشعر شد او را ايمن كرد و بامداد را امرا و اعيان حشم غياث الدّين به خدمت آمدند از آن جماعت جمعى كه ماسكهء عقلى عنانگير ايشان بودست و در مقدّمه هواى خدمت او در دل داشتند بارتفاع درجه و سموّ رتبت اختصاص يافتند و قومى كه نه بر جادّه « 1 » بودند و تهييج فتن مىكرده فرمود تا بر درگاه ايشانرا سياست كردند و سلطان غياث الدّين با جمعى خواصّ در خدمت او بماند او را به نظر شفقت برادرى مىنگريست تا روزى در ميان مجلس نشاط شراب سبب سرهنگى كه از خدمت او بنزديك پسر خرميل ملك نصرت « 2 » رفته بود با ملك نصرت مىگويد كه چرا مفرد « 3 » مرا بخويشتن راه دادهء و ملك نصرت از خواصّ ندماى سلطان جلال الدّين بود و از وجوه امرا و محلّ اعتماد و در خلوت سلطان جلال الدّين با او مزاح كردى و او نيز سخنهاى مضحك گفتى بر سبيل مطايبه غياث الدّين را گفت كه سرهنگ را نان بايد تا خدمت كند سلطان جلال الدّين تغيير احوال برادر مشاهده كرد نصرت ملك را به چشم اشاره كرد تا بيرون رود و سلطان غياث الدّين چندان توقّف نمود كه روز به آخر كشيد و سكر غلبه كرد او نيز بازگشت و گذر بر خانهء ملك نصرت بود كس فرستاد كه مهمان خواهد حالى از خانه بيرون آمد و سلطان غياث الدّين را از اسب فرو آورد و در خانه رفتند و مجلس شراب آراسته كرد و دورها پياپى شد و مستيها بغايت كشيد سلطان غياث الدّين عزيمت مراجعت كرد چنانك رسم باشد ملك نصرت او را برنشاند و در خدمت ركاب روان شد ناگاه سلطان غياث الدّين دست بكارد زد و ميان هر دو كتف او بردريد
هامش
( 1 ) ه افزوده : مستقيم ،
( 2 ) « نصرة الدّين محمّد بن الحسين بن خرميل » ( نسوى ص 140 ) ،
( 3 ) يعنى نوكر و ملازم ، رجوع بص 202 ح 1 ،