روى در راه نهاد ، وفاى دنيا برين نمط بود جفاى آن توان دانست كه چون باشد ، دام حبايل را جهان نام نهادهاند و شبك غوايل را زمان چنانك مركز غموم را دل گفتهاند و محلّ « 1 » انديشها را جان ،
اى گشته وجود من همه يكتا تو * آن « 2 » غمكده بس « 3 » منم ندانم يا تو
غم حلقهء دل گرفت دل گفت درآى * بيگانگئى نيست تو مائى ما تو
نه برآنم كه كشد هيچ زمن * آنچ بر ما ز صروف زمنست
دور آسايش و آرامش نيست * موسم آفت و دور فتنست
يك جهان پر شر و شورست از آنك * دولت شاه جهان ممتحنست
اى جوانمرد بدان كين شر و شور * همه سوز دل يك پيرزنست
و من عجب يفنى « 4 » التّعجّب انّنا * نحيل ذنوب الحادثات على الزّمن
و ننحى عليه بالملام و عنده * كعام على فيه و لو رزق اللّسن
و هل هو الّا كابن آدم عاجلا « 5 » * و كلّ بأسباب المنيّة مرتهن
و در خاتمت حالت او اختلاف است بعضى ميگويند چون بكهستان [ آمد ] آمد شبانه در موضعى كه نزول كرد كردان طمع در استلاب لباس او كردند « 6 » و او را زخمى محكم بر سينه زدند و ندانستند كه چه كار كردند و چه صيد را شكار ، و اين عجب نيست هر كجا همائى است در چنگال جغدى
هامش
( 1 ) كذا فى آ ج ، ب د ه ز : محمل ،
( 2 ) د : اين ،
( 3 ) كذا فى آ ب د ز ( پس - ظ ؟ ) ، ج اين بيت را ندارد ، ه اصل رباعى را ندارد ،
( 4 ) كذا فى ج ه ، آ ز : يعنى ، د : يغنى ، ب : يفتى ؟ ؟ ؟ ،
( 5 ) كذا فى جميع النّسخ ( ؟ ) ، - قائل اين ابيات معلوم نشد و قريب بيقين است كه دو بيت مذكور در ص 186 ، 188 از بقيّهء همين ابيات است ،
( 6 ) در حاشيهء ج در اين موضع نوشته : - « و سلطان تحقيق بر دست كردان شهيد شد چرا كه چون سلطان را شهيد ميكنند حرم سلطان ملكه خاتون با معدودى از آن راه بجانب روم افتاد و اتابك مظفّر الدّين ابو بكر مرد فرستاد و خواهر را از روم بشيراز آوردند و تحقيق شد سلطان همان بود كه بطمع جامه نادانسته آن بدبختان شهيد كردندچو شاهين بازماند از پريدن * ز گنجشگش لكت ( كذا ) بايد كشيدن » ،