با دلى چون كورهء آهنگران در تفسيدن و چشمى چون كوزهء شكسته در چكيدن با فوجى قليل و ندبهء طويل روان شد و معشوقهء ملك را بدرود كرد بلك زرع اقبال را بدرود ،
لو اغمضت مقلة اللّيالى * عنّا زمانا فنستطيب
اى روز جوانى كه شبت خوش بادا * ديدار من و تو با قيامت افتاد
و چون سلطان با اندك فوجى روان شد اور « 1 » خان را فرمود تا چندانك سبقتى گيرد علم را از جاى نجنباند « 2 » و مقاومتى كند ، بر وفق آن اشارت طرفة العينى كوشش عاجزانه نمود و لشكر مغول بر آنك او سلطانست چون پشت برگردانيد ايشان دوان شدند و چون عقاب بر اعقاب روان چون دانستند كه پاى از دست دادهاند و پى گرفته بازگشتند و ببنگاه آمدند و اعيان و اجناد و اركان ملك را بر شمشير گذرانيدند و طعمهء ذباب و لقمهء ذئاب گردانيد ، عنقاى كبريا كه در دماغ خيلاى هر يك بيضه نهاده بود از فرخ فرح پى ادراك بيضة الدّيك شد « 3 » ، و هر امانى كه ازين جهان فانى توقّع كردند خاك گشت و لباس حياة بدندان فنا چاك ، پيش ازين اگر در رفعت بنات النّعش بودند اكنون بارى ابناء النّعش شدهاند و خاك و خاشاك را « 4 » فرش ،
برين گونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمانست و گاهى چو تير
گهى مهر و نوش است و گه كين و زهر * بدين سان بود چرخ گردنده دهر « 5 »
و سلطان مرحوم از استيفاى تمنّى محروم
با دلى از ستم و غصّهء گيتى به دو نيم * بيم آنست هنوزش كه بجان باشد بيم
هامش
( 1 ) كذا فى ب د ز ، آ : ارير ؟ ؟ ؟ ، ج : تور ؟ ؟ ؟ ، ه : توتر ،
( 2 ) ز : بجنبانند ، آ : نجنبانند ، د : بجنباند ،
( 3 ) يعنى از روى جوجهء فرح برخاسته در پى بدست آوردن تخم خروس يعنى شىء محال شد : « بيضة العقر هى بيضة الدّيك بيضها فى عمره مرّة واحدة و قيل انّما هو كقولهم بيض الأنوق فهو مثل لما لا يكون » ( لسان باختصار )
( 4 ) آ ب ج ه ز « را » را ندارند ،
( 5 ) ج ه ز اين بيت را ندارند ،