منهيان رسيدند كه براق ربقهء وفاق از گردن بركشيده است و از كرمان بر عزم استخلاص عراق روان شده سلطان بر قصد براق مراكب براق صفت در پيش زد و چون برق بجست و از لشكر آنچ توانست با خود بيرون برد و چون باد عرصهء خاك مىبسود و چون آتش هواى بالا مىكرد و در منازل و طرف لشكر ازو بازمىماند بهفده روز از تفليس بحدود كرمان راند و از لشكر سيصد سوار زيادت با او مصاحب نه براق حاجب چون آوازهء سلطان بشنيد خدمتيهاى بسيار به خدمت او فرستاد و تمهيد عذر كرد ، سلطان بر عزم استحمام « 1 » روزى چند باصفهان آمد و بزرگان عراق روى به خدمت او نهادند كمال الدّين اسمعيل راست اين « 2 » قصيدهء مطوّل « 3 »
بسيط روى زمين گشت باز آبادان * بيمن سير سپاه « 4 » خدايگان جهان
كنند تهنيت يكدگر همى بحيات * بقيّتى كه ز انسان بماند و از حيوان
ز باغ سلطنت اين يك نهال سر بكشيد * كه برگ او همه عدلست و بار او احسان
براى بندگى درگهش دگرباره * ز سر گرفت طبيعت توالد انسان
جلال دنيا « 5 » و دين منكبرنى 7 « 6 » آن شاهى * كه ايزدش بسزا كرد بر جهان سلطان
هامش
( 1 ) ج : استجمام ،
( 2 ) كذا فى آ ج ، ب د ز : از ، ه ندارد ،
( 3 ) ج افزوده : كه در مدح سلطان جلال الدّين گفته چند بيت از آن ياد كرده مىشود ، د : افزوده : اين چند بيت ثبت افتاد ، ز افزوده : كه مدح سلطان ( كذا ) ،
( 4 ) ه : چتر سياه ، ز : چتر بلند ،
( 5 ) كذا فى آ ب ج د ، ه ز : دنيى ، و براى وزن همين انسب است ،
( 6 ) كذا فى آ فى غاية الوضوح ، ب : منكبرنى ؟ ؟ ؟ ، ج : منكبرز ، ز : بنكركى ؟ ؟ ؟ ، د : بىمثال ( كذا ! ) ، ه بياض بجاى