تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
و معارف را نزديك او فرستيم و با او ميثاقى كنيم كه حرم اتابكى و متّصلان او را تعرّضى نرساند و تعلّقى نكند تا هر كجا خواهند بروند و شهر به دو تسليم كنيم « 1 » آنچ راى من اقتضا نمود اينست آنچ شما را كه اركان اتابك‌ايد « 2 » مصلحت مىنمايد هم باز بايد گفت ، تمامت متّفق الكلمه گفتند رأى ملكه رأيى ملكانه است و انديشهء عاقلانه قاضى القضاة عزّ الدّين « 3 » قزوينى را كه از اعيان افاضل و علماى عصر بود با جمعى حجّاب نزديك سلطان فرستادند « 4 » و التماس عفو و اغضا كردند بقرارى كه بملكه و متعلّقان اتابكى تعرّضى نرساند تا هر كجا خواهند بروند ، سلطان ملتمس ايشان را باسعاف مقرون كرد و اجازت داد تا چنانك خواهند بروند ، روز ديگر را كه دست فلك تيغ خرشيد از نيام آفاق بركشيد اعيان و امراى اتابكى و اركان شهر يكبارگى با اصناف خدمتيّات و نثارها ببارگاه سلطان حاضر آمدند و بساطى كه فلك چتر او بود بوسه دادند و از جبين سلطان آثار بشر و انطلاق و مكارم اخلاق معاينه ديدند ع ، ينبيك رونق وجهه عن بشره ، و ملكه نيز بر خوى خود عزم خوى كرد و سلطان در سنهء اثنتين و عشرين و ستّماية « 5 » در شهر آمد بكامرانى و اهالى آن بمقدم او تهانى نمودند و سلطان روزى چند آنجا مقام فرمود و بعد از آن بنخجوان آمد و بفتاوى ائمّه بر ملكه مالك شد و راه گذر اتابك را سالك ، و در آن وقت اتابك در قلعهء النجه « 6 » بود چون خبر وصول سلطان بنخجوان بشنيد دانست كه انديشه چه باشد درد اندرون كه بىدرمان بود با علّت بيرون متظاهر شد و هم در آن روز از غم و غصّه جان تسليم كرد ،
جان عزم رحيل كرد گفتم بمرو « 7 » * گفتا چه كنم خانه فرومىآيد
هامش
( 1 ) كذا فى د ز ، آ : كند ، ج : كنند ، ه : كنيد ، ب باصلاح جديد : شود ، ( 2 ) كذا هو مكتوب بعينه فى آ ج ز ( - اتابكيد ) ، ( 3 ) ه : عماد الدّين ، ( 4 ) آ ه ز : فرستاد ، ( 5 ) كذا فى د ج ، آ ب ز : اثنى عشر و ستّمايه ، و آن غلط صريح است ، ه ندارد ، ( 6 ) كذا فى ب ج د ه ز و نسوى ص 118 ، آ : النحه ، ( 7 ) كذا فى ج د ز ، آ ب : بمرو ؟ ؟ ؟ ، ه : كه مرو ،