تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
دانند راهها ايمن و فتنها ساكن شدست مدح و اطراء گفت بانواع تشريفات و فنون كرامات و مظفّر الدّين باشارت و اجازت سلطان با شهر رفت و بخدمات بسيار از هر جنس تقرّب جست ، و سلطان از آن نواحى بجانب ارّان و اذربيجان روان شد و در آن وقت حاكم اتابك اوزبك بود قوّت محاربت او را پاى نداشت جريده از تبريز بگريخت و منكوحهء خود ملكه دختر سلطان طغرل را در شهر بگذاشت ع ، و الفحل يحمى شوله معقولا ، فى الجمله چون بدر تبريز آمد و بمحاصره مشغول شد و اعيان حشم اتابكى آنجا بودند محاربت سخت مىكردند چون ملكه دانست كه انزعاج سلطان ممكن نيست و در اندرون نيز از اتابك كوفته خاطر بود در خفيه نزديك سلطان فرستاد و اظهار مكاشحتى كرد كه او را با شوهرش اتابك بود و فتاوى ائمّهء بغداد و شام در معنى وقوع تطليقات ثلاثه كه تعليق كرده بود « 1 » نزديك او فرستاد و ميعاد نهادند كه با سلطان مصالحه كنند و ملكه اجازت يابد تا با احمال و اثقال بنخجوان رود و بعد از آن سلطان بنخجوان آيد و عقد بندد سلطان « 2 » بنشان انگشترى بفرستاد ،
انّ النّساء و عهدهنّ هباء * ريح الصّبا و عهودهنّ سواء
بعد از دو روز ملكه امرا و اعيان كبراء شهر را بخواند و گفت سلطانى بزرگ است كه به ظاهر شهر نزول كردست و اتابك را قوّت ازعاج و اطراد او نه و اگر با او مهادنه و مصالحه نرود و شهر بغلبه مستخلص كند همان كند كه پدرش در شهر سمرقند كرد اگر « 3 » صلاح باشد « 3 » قضاة
هامش
( 1 ) يعنى وقوع طلاق را معلّق بر امرى كرده بود كه آن امر واقع شد چنان كه صريح ابن الأثير است در حوادث سنهء 622 ( طبع تورنبرك ج 12 ص 284 ) : « و انّما صحّ له نكاحها لانّه ثبت عن اوزبك انّه حلف بطلاقها انّه لا يقتل مملوكا له اسمه . . . ثمّ قتله فلمّا وقع الطّلاق بهذا اليمين نكحها جلال الدّين » ، رجوع كنيد نيز بنسوى ص 118 ، ( 2 ) آ ج كلمهء « سلطان » را ندارند ، ( 3 - 3 ) فقط در ب بخطّ جديد ،
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 156 | عطا ملك جوينى / محمد قزوينى