تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
سلطان هر كس را از حشم بر قدر منزلت او بداشت و جاى هر كس تعيين كرد و اصحاب اعمال را هر كس با سر و كار و عمل فرستاد و منشور و مثال داد و بحضور او ولايات و نواحى را اميد سكونتى و استقامتى باديد آمد و منشى و مدبّر ملك نور الدّين منشى بود و اين نور الدّين پيوسته بشرب و انهماك مشغول بود كمال الدّين اسمعيل اصفهانى با جمعى از ائمّهء اصفهان بامدادى به خدمت او شدند هنوز از خواب مستى برنخاسته بود اين رباعى را بنوشت و درفرستاد و ايشان بازگشتند
فضل تو و اين باده‌پرستى با هم * مانند بلنديست و پستى با هم حال تو به چشم خوب‌رويان ماند * كانجاست هميشه نور و مستى با هم « 1 »
و نور الدّين منشى راست در حقّ سلطان قصيدهء كه مطلع آن اينست
بيا جانا كه شد عالم دگرباره خوش و خرّم * بفرّ خسرو اعظم الغ سلطان جلال الدّين

ذكر حركت سلطان جلال الدّين بجانب بغداد ،

در اوايل شهور سنهء احدى و عشرين و ستّماية عزيمت كرد تا بجانب تستر « 2 » رود و زمستان آنجا مقام سازد بر سبيل يزك ايلچى پهلوان را در مقدّمه با دو هزار مرد روان كرد و خود بر عقب روان شد و در آن گذر سليمانشاه به خدمت او رسيد و خواهر خويش را به دو داد ، و چون سلطان بشابور خواست « 3 » رسيد و شابور خواست « 4 » شهرى بزرگ بودست
هامش
( 1 ) ج در اين موضع افزوده : - « نور الدّين منشى چون برين رباعى مطّلع شد و مطالعه كرد در جواب اين رباعى بگفتچون نيست بلنديت ز پستى خالى * خواهد شدن از تو دور هستى خالى خواهم كه چو چشم و زلف خوبان نشوى * يكدم ز پريشانى و مستى خالى »( 2 ) كذا فى د ه ز ، آ : بستر ؟ ؟ ؟ ، ج : شوشتر ، ب : پستر ، ( 3 ) ج : يشاؤر ، ه : بواحواست ( كذا ) ، ( 4 ) ج : شاؤر ، ه ز : و آن ،