فرشت لها صدرى فزلّ عن الصّفا * به جؤجؤ عبل و متن مخصّر « 1 »
و بر مثال شير غيور از جيحون « 2 » عبور كرد و بساحل خلاص رسيد ،
فخالط سهل الأرض لم يكدح الصّفا * به كدحة و الموت خزيان ينظر « 1 »
چنگز خان چون حالت عبور او مشاهده كرد بكنار آب دوانيد مغولان نيز خواستند تا خود را در آب اندازند چنگز خان ايشان را منع كرد دست بتير بگشادند جماعتى كه معاينه كرده بودند حكايت گفتند كه از بس كشتگان كه در آب بكشتند از رودخانه آن مقدار كه تير مىرسيد از خون سرخ گشته بود سلطان با يك شمشير و نيزه و سپرى « 3 » از آب بگذشت ،
فأبت الى فهم و لم اك آئبا * و كم مثلها فارقتها و هى تصفر « 1 »
و « 4 » گردون در تعجّب مىگفت
بگيتى كسى مرد ازين سان نديد * نه از نامداران پيشين شنيد
چنگز خان و تمامت مغولان از شگفت دست بر دهان نهادند و چنگز خان چون آن حال مشاهدت كرد روى بپسران آورد و گفت از پدر پسر مثل او بايد چون از دو غرقاب آب و آتش بساحل خلاص رسيد ازو كارهاى بسيار و فتنهاى بىشمار تولّد كند از كار او مرد عاقل
هامش
( 1 ) رجوع بص 141 ح ( 5 )
( 2 ) يعنى رود سند ، شاهدى ديگر براى استعمال « جيحون » بمعنى مطلق رود بزرگ بطور اسم جنس ، رجوع كنيد بص 59 ح ، و بج 1 ص 108 س 2 ،
( 3 ) ج افزوده : و تركش ،
( 4 ) جملهء ذيل در اين موضع فقط در نسخهء ج موجود و از ساير نسخ مفقود است : -
« چون با كناره افتاد در شيب همچنان كناركنار آب بيامد تا مقابل لشكرگاه خود و مشاهده كرد كه خانه و خزانه و متعلّقان او غارت مىكردند و چنگز خان همچنان بر كنار آب ايستاده سلطان از اسب فرود آمد و زين بازگرفت و نمد زين و قبا و تيرها با آفتاب انداخت و خشك مىكرد و چتر را بر سرنيزه كرد تنها بود تا نماز ديگر قرب هفت كس كه از آب با كنار افتاده بودند با او پيوستند و تا آفتاب زرد همىبود و چون آفتاب زرد شد چنگز خان به دو نگاه مىكرد و او با آن هفت كس روان شد و گردون در تعجّب مانده مىگفت الخ » ،