و لا تقعدن تغضى الجفون على القذى * و فى الأرض مركوب و رمح و صاحب « 1 »
ميخواست تا در ميدان مردانگى جولانى كند و بر دوران گنبد گردان بفرزانگى رجحان نمايد مگر غبار فتنه را كه زمان از زمين بلا انگيخته بود تسكين دهد و غرار « 2 » عنا را كه قضا و قدر از نيام جفا آهخته بود كند كند ،
و ما ابتغى الّا الكرامة انّها * سجيّة نفس حرّة ملئت كبرا
امّا دانندگان دقايق و غوّاصان درياى حقايق دانند كه چون مرد را بخت سرگشته شود و پهلو از بار تهى كند و پشت جفا بگرداند به هيچ روى چشم آن نتواند داشت كه باز رخسارهء وفا نمايد ، و چون دندان قهر و غدر تيز كرد زبان بكام چرب نرمى بازنهد ، و تا پاى برگرفت ديگر دستگيرى كند ، و گردن آزرم پيچيد اعطاف عاطفت را تحريك واجب داند ، و گره مخاصمت بر ابروى معادات و معاندت زد لب بخندهء مسالمت بگشايد ، و چون سر موئى بگشت هرچند در استعطاف و استرداد او تا بجان بكوشد گوش آن نتوان داشت كه باز از جهت خويشتن بينى ريش جنبانى كند ، و اگر مقدار سر ناخنى از جاى برفت انگشت فراتدارك آن نتوان كرد ،
اذا انصرفت نفسى عن الشّىء لم تكد * اليه بوجه آخر الدّهر تقبل « 3 »
و احيانا اگر بر خلاف عادت روزكى چند خضراء الدّمنوار سبزى كند عاقبت كار هشيما تذروه الرّياح باشد و بر راى سلطانى نيز هم مخفى و مستور نبود كه مكابدت « 4 » با فلك ستيهنده و معاندت با روزگار گردنده رنج و عناست و جريان امور جمله بر تقدير و قضاست لا مردّ لقضائه و لا
هامش
( 1 ) من قصيدة لأبى بكر الخوارزمى يمدح بها شمس المعالى قابوس بن وشمكير اوردها العتبى فى تأريخه و قد مرّ بيت آخر من هذه القصيدة آنفا ( ص 75 س 12 ) ،
( 2 ) كذا فى آ د ، ج : عوار ، ب باصلاح جديد : جراز ، ز : تيغ ، - غرار بمعنى لبهء شمشير و تيزى آن و تيزى نيزه و تير و نحو آن است ،
( 3 ) من ابيات لمعن بن اوس مذكورة فى الحماسة ( طبع بولاق ج 3 ص 78 - 80 ) ،
( 4 ) كذا فى آ د ، ب ز : مكايدت ، ج مشكوك بين آن دو ،