و خاتمت آن ندانند كه در آخر دست بر چه منوال خواهد نشست و كعبتين ملك كدام نقش بر بساط خواهد انداخت اميد نجاح و فلاح در تصوّر نتوان آورد و قوّت و شوكت « 1 » در آن صورت يك سيرت داشته باشد و هر كمالى را نقصانى است و هر بدرى را محاقى و هر نقصانى را كمالى كه تا بكمال نرسد و چشمزخمى را كه از تأثير افلاك بر كرهء خاك ظاهر شدست و نقطهء آن احوال ما بوده تا منقضى نگردد و سيلاب آن فرو نگذرد و نايرهء آتش بليّت خامد نشود و صرصر اذيّت راكد تدارك امورى كه نظام آن مبدّد شدست و اركان آن منهدّ « 2 » گشته نه همانا از جدّ و اجتهاد و محاربه و جلاد جز عنا و زيادتى بلا فايدهء دهد چه معلوم و محقّق است كه اضطراب در ربقهء خناق جز هلاكت نيفزايد و از مباشرت توهّم و تخيّل جز جنون « 3 » نزايد ،
فان تكن نشبت ايدى الزّمان بنا * و مسّنا من عوادى بؤسه الضّرر
ففى السّماء نجوم ما لها عدد * و ليس يكسف الّا الشّمس و القمر « 4 »
برين منوال به چند كرّت قيل و قال كرد و البتّه سلطان بتخلّف پسر رضا نمىداد و باجبار او را نگاه مىداشت تا بوقتى كه سلطان محمّد ازين كهنه سراى دنيا بقرارگاه عقبى رسيد و از شورستان خاكى ببوستان پاكى خراميد سلطان جلال الدّين و برادران خردتر او با چند كس معدود از ابسكون بشطّ آن « 5 » آمدند و بدالّت آنك
هامش
( 1 ) كذا فى جميع النّسخ ، و مناسب عبارت « قوّت و ضعف » يا « قوّت و شوكت و عجز و ذلّت » و نحو آن است و عبارت متن چنان كه هست ناقص است بلا شبهه ،
( 2 ) ج ز : منهدم ،
( 3 ) ب ج د : جز جنين جنون ، ز : جز جنين جنين ( كذا ! ) ،
( 4 ) من جملة ابيات لشمس المعالى قابوس بن وشمكير ، انظر بتيمة الدّهر ج 3 ص 290 و ابن خلّكان فى حرف القاف ،
( 5 - 5 ) د : بسيط ؟ ؟ ؟ آن ، ب باصلاح جديد « به بسطام » و اين غلط است ،