و سلطان محمّد چون متوجّه مصافّ قراختاى گشت سلطان عثمان او را بمطاوعت و معاونت ملتزم بود تا بوقت آنك مراجعت نمود درّى را از صدف سلطنت و بدرى را از فلك سعادت نامزد او كرد و باتمام عرس و سور و استحكام غرس نهال مواصلت او را در مصاحبت خود بخوارزم آورد و انواع تنوّقاتى كه ميان دو سلطان تواند بود بتقديم رسانيد و سلطان عثمان چون كار زفاف تمام كرد و بانصراف با مقرّ عزّ خود مايل شد تركان خاتون بر رسم تركان كه بر سبيل اعزاز و اكرام تا مدّت يك سال تمام داماد را با خانهء او نگذارند بمراجعت سلطان عثمان رضا نداد ، تا چون سلطان « 1 » بر عزم ختاى بار ديگر روان شد و بسمرقند رسيد اهالى و اعيان آن سبب تخلّف و تقاعد سلطان عثمان « 2 » متردّد گشته بودند و هر كس از آن تخلّف تصوّرى ديگر مىكرد سلطان از خواصّ خود جماعتى را بازگردانيد تا سلطان عثمان را با كريمهء او اجازت انصراف دادند و با ترتيبى كه لايق چنان سلطانى باشد روان گردانيد و حشم و خدم در صحبت او بفرستاد ، چون سلطان با خوارزم رسيد بر آنك روز بروز مرتبت داماد را بلندتر گرداند منهيان از نزديك دختر سلطان رسيدند معلم از خلاف سلطان عثمان و موافقت او بار ديگر با كور خان و استهزائى كه با او رفته است از استحضار او در مجلس انس و باستخدام دخترى كه از كور خان درين نوبت در عقد آورده بود ، سلطان محمّد تحمّلى « 3 » مىكرد و اظهار آن جايز نمىفرمود تا ديگر باره كس رسيد كه ارباب سمرقند باشارت سلطان عثمان جماعتى را كه در مصاحبت مهد عاليه « 4 » رفته و آنچ از لشكر آنجا مانده بود قتل كردند مخالفت و مباينت آشكارا شد سلطانرا حميّت از اغضا مانع آمد و فرمود تا برادر او
هامش
( 1 ) آ افزوده « عثمان » ، و آن غلط است ،
( 2 ) فقط در ج ،
( 3 ) آ ممكن است كه « تجمّلى » نيز خوانده شود ،
( 4 ) ب : عالى ،