پاى لا مساس زدهاند و پهلو از ايناس و ابساس « 1 » او نهى كرده و سود و زيان او متساوى دانسته و دست حرص ازين بنياد ناپايدار مشحون از سگ و مردار به آب قناعت شسته ،
فما هى الّا جيفة مستحيلة * عليها كلاب همّهنّ اجتذابها
امر و نهى زمانه خوابى دان * تو شرابش همه سرابى دان
بسگانمان « 2 » براى « 3 » مردارى * سايه و « 4 » فرّ استخوان خوارى
و دل از زخارف و امتعهء او برگرفتهاند
كى كند جلوه عزّ اللّهى * قدس لاهوت بر دل لاهى
و روى طلب سوى ملكوت نهاده تا قدس لاهوت در مرآة صحيفهء سينهء نورانى ايشان تجلّى كرده است و بجناح « 5 » همّت و رهبر « 6 » عقل در آفاق روح و كرامات جولان نموده و با روحانيان در صفّ صفا هم عنانى كرده و بر موافقت كرّوبيان باعتصام عروهء وثقى « 7 » توكّل هم تكى نموده و بيقين بشناخته كه اين خاكدان آب روى است « 8 » كه ببادى معلّق است جاى آن ندارد كه بر آن بنائى توان نهاد يا ازو حسابى برداشت و دل در نعيم و ناز آن بست ،
حلقهء زلف يار دام بلاست * دل درو بستهايم عين خطاست « 9 »
و « 10 » نه از فرفت او دژم و ناتوان بودن ، نه « 11 » دل بر آن شادى « 12 »
هامش
( 1 ) اشاره است به مثل « الأيناس قبل الأبساس » ، رجوع كنيد بمجمع الأمثال در باب همزه ،
( 2 ) ه : بسگانى
( 3 ) ج : ز بهر ،
( 4 ) آ ج واو را ندارند ،
( 5 ) آ ب ج د : نجاح ،
( 6 ) ز : شهپر ،
( 7 ) كذا هو مكتوب فى جميع النّسخ ، يعنى عروهء وثقاى ،
( 8 ) كذا فى ب ز ه : آبرويست ، د : آب روييست ، آ ج : آب روانست ،
( 9 ) از اينجا از نسخهء ه جملهء طويلى به مقدار نه صفحه از صفحات آ ساقط شده است بدون بياض بجاى آن و آخر جملهء ساقطه در اواخر ورقa96 از آ است ،
( 10 ) ب اين واو را تراشيده است ،
( 11 ) ب ( باصلاح جديد ) د : و نه ،
( 12 ) ب ( باصلاح جديد ) : بر شادى او ، د : بر شادى ،