يكچندى آنجا مقام ساخت چون خبر اقامت او در آن جزيره فايض و شايع گشت احتياط را بجزيرهء ديگر تحويل فرمود و انتقال كرد حركت او مقارن وصول جماعتى افتاد از جملهء مغولان كه يمه نوين ايشان را از رىّ بر عقب سلطان فرستاده بود چون سلطان را نيافتند بازگشتند و بمحاصرهء قلاع كه حرم و خزاين او در آنجا بود مشغول گشتند و آن را در مدّت چند روز مستخلص كردند چون آوازهء هايل آن بسلطان رسيد و بدانست كه حرم او بىحرمت شدهاند و حشم بىحشمت گشته و پسران خرد معرض سيوف شدند و مخدّرات در قبضهء استيلاى بيگانگان اسير گشتند و هر كس از ربّات حجال در دست رجال آمدند و در پنجهء هر گدائى پاىمال گشتند
فالآن ابرزن خدّا طالما ضربت * على كلاكلها ايدى التّقى كللا « 1 »
و تمامت متعلّقان كه در آن حدود بودند گردن بچنبر تقدير بيرون كردند و پاى بر وزن بلا فروشد « 2 » و در دام عنا و كام فنا افتادند و در زمانه افسانه گشتند و از ميان آشنايان بيگانه ،
چو بشنيد سلطان سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
كذاك اللّيالى و احداثها * يجدّدن للمرء حالا فحالا
درد از دست درمان بشد و آهنگ جان كرد ممات را بر حياة اختيار كرد و فنا را بر بقا گزين ،
فيا موت زر انّ الحيوة ذميمة * و يا نفس جدّى انّ دهرك هازل « 3 »
درين قلق و اضطراب مىپيچيد و ازين واقعه و مصيبت مىناليد تا جان به حق تسليم كرد و از غصّهء روزگار و شعوذه « 4 » فلك دوّار باز رست ،
هامش
( 1 ) وجه افراد كلمهء خدّا ( بر فرض صحّت نسخه ) معلوم نشد و مناسب « خدودا » بصيغهء جمع است و همچنين وجه تأنيث ضمير كلاكلها كه راجع بخدّ است و مناسب تذكير ضمير است ،
( 2 ) كذا فى آ ب ز ، ج د : فروشدند ، ه : فروكرده ،
( 3 ) لأبى العلاء المعرّى من قصيدة مشهورة جدّا ، انظر ديوانه الموسوم بسقط الزّند ،
( 4 ) آ د : شعوده ، ه : شعبده ، ج : شعبذه ، ز : جور ،