بگذرند ولايت پرنعمت و خصب باشد آنجا رويم و آن را پناه جاى سازيم از لور و شول و فارس صد هزار مرد پياده جمع كنيم و بر تمامت مداخل كوه مرد معيّن چون لشكر مغول « 1 » برسد بدلى قوىّ پيش ايشان رويم و كارزارى نيكو بجاى آريم و لشكر سلطان نيز كه بيكبارگى رعب و خوف بريشان غالب شدست اگر درين نوبت و وهلت ظفرى يابيم غلبه و قوّت خويش و عجز و ضعف خصمان مشاهده نمايند دلآورتر شوند سلطان فرمود كه غرض او ازين رأى مكاشفت اتابك فارس است و دفع استيلاى او چون ما را از كفايت خصمان كه در پيشاند فراغ اندرون حاصل آيد تدارك كار اتابك را انديشه توان كرد انديشهء ما آنست كه هم درين حدّ اقامت فرمائيم و به اطراف فرستيم تا لشكرها جمع شوند ، درين انديشه بود كه يزك سلطان از رىّ برسيد باعلام وصول لشكر مغول « 1 » و قتل و تاراج رىّ و بر عقب آن لشكر مغول « 1 » دررسيد و جز اجتماع احزان و كروب و تفرّق اهواى قلوب لشكرى مرتّب نشد و بعد خراب البصرة بدانست كه
كارها را بوقت بايد جست * كار بىوقت سست باشد سست
ملك نصرة الدّين « 2 » راه خود برگرفت و بازگشت و هر كس از لشكر به جائى ديگر رفتند و سلطان با پسران متوجّه قلعهء قارون « 3 » شد در راه لشكر مغول به دو رسيد او را نشناختند و بىمعرفتى دست بتير بگشادند بارگير او را چند زخم سخت زدند از پاى نيفتاد و سلطان را بتك پاى از غرقاب هلاكت بيرون برد تا بقارون « 4 » رسيد يك روز آنجا مقام كرد و اسبى چند از امرا بستد و از آنجا بشيب آمد و قلاوز با خود ببرد و بتوجّه بجانب بغداد توريه كرد و همان ساعت لشكر مغول برسيدند بر ظنّ آنك سلطان در قلعه است جنگى عظيم كردند تا چندانك يقين
هامش
( 1 ) د : موغال ،
( 2 ) ج افزوده : هزار اسب ،
( 3 ) كذا فى آ ج ه ز ، ب بتصحيح جديد : قارن ، د : قارون ،
( 4 ) كذا فى آ ب ج د ه ، ز : بقاروت ،