مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن
مكن شهريارا دل ما نژند * مياور بجان من و خود گزند
امّا اگر سلطان ابتدا كند و دست بمحاربت يازد ناچار روى نتوان تافت و پاى دربايد نهاد و اگر ترك اين گيرد و خيرخير به خود آتش بلا نكشد و از وخامت عاقبت فتنهء كه مفضى بندامت خواهد بود انديشد و اين نصيحت را به گوش عقل بنيوشد و دم افعى نمالد و نفس « 1 » فراغ را بسنان بدخوئى مجروح نكند و عراضهء غنيمت بستاند و برين كار اصرار ننمايد بصلاح ملك او نزديكتر باشد و از معرّت فساد و غايلت عناد دور تر ماند امّا
هر آنگه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم
و سلطانرا « 2 » كه مرآة بخت او تيره شده بود و ديدهء خبرت او خيره گشته بدين مواعظ منزجر نشد و بدين تنبيهات مرتدع نگشت
تو دانى كه خوى بد شهريار * درختىست « 3 » جنگى « 4 » هميشه ببار
و محاربت آغاز نهاد چنانك از صليل سيوف و صهيل خيول و نعرهء خيلان « 5 » و گردان گوش زمانه كر شد و از گرد آن چهرهء آفتاب پوشيده و ستارهء درفشان ظاهر گشت و دست راست هر جانبى بر دست چپ مقابل حمله كرد و از جاى برداشت و لشكر مغول بر قلب كه موقف سلطان بود جمله حمله كردند و از جاى بجنبانيدند و نزديك بود كه منهزم شوند سلطان جلال الدّين از دست راست كه موقف او بود با سوارى چند بمدد آمد و پاى بيفشارد و آن حمله را ردّ كرد و تا بين العشائين كارزار كردند و از جانبين جدّ و اجتهاد و هيچ كدام روى
هامش
( 1 ) كذا فى ج ز ( ؟ ) ، آ : نفس ، ب : نفس ، د : نقش ،
( 2 ) كذا فى آ ب ج د ، ز : و سلطان ، - ج « كه » را ندارد ،
( 3 ) كذا بعينه فى آ ،
( 4 ) كذا فى ب ز ، آ : جنكى ؟ ؟ ؟ ، ج : جنلى ، د : حنظل ، ه اصل جمله را ندارد - جنگى در اينجا بقرينهء سياق عبارت ( بر فرض صحّت نسخه ) بايد بمعنى جنگلى يا مخفّف آن باشد و در فرهنگها به نظر نرسيد ،
( 5 ) كذا فى ب د ، آ : حيلان ، ج : خيل ( گردان ) ، ز : مردان ،